کیانا خدامیکیانا خدامی، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 24 روز سن داره

فرشته ای از آسمون

بازگشت همه به سوی اوست.

سلام دختر نازم  چهار شنبه شرکت تعطیل بود و من و تو خونه بودیم تصمیم گرفتم برم دنبال کارای کارت ملی.خلاصه تو رو گذاشتم پیش مامان سکینه و رفتم کارامو انجام دادم و اومدم. مامان سکینه خونه خاله محبوبه بود و من اومدم مجبور شدم ناهار اونجا بمونم بعد از ظهر هم یه سر رفتیم پیش ملینا کوچولو.... خلاصه زن عمو و عمو علی ملینا کوچولو رو بردن حمام و توکلی ذوق میکردی ..... مامان اکرم زنگ زد و گفت که حال عمه لیلا خوب نیست ومن تهران نرم چون من میخواستم با خاله مریم فرداش برم تهران..من فهمیدم که عمه جون فوت کرده و خیلی ناراحت شدم و کلی گریه کردم و همه کلی ناراحت شدن....... شب هم بابا جون احمد و بقیه اومدن ساوه و فردا یعنی پنج شنبه خاکسپاری بود....
13 اسفند 1390

خدایا دلگیرم ..........

سلام دختر نازم  امروز اومدم فقط درد و دل کنم تر خدا از دست مامان ناراحت نشو آخه مامان خیلی تنهاست نمیتونه همه حرفی رو به همه بگه باید به تو بگه تا خالی بشه فدات بشم الهی کی بزرگ میشی مامان باهات حرف بزنه تا آروم بشه........ خیلی خیلی خوشحالم که تو دختری به خدا از ته دل میگم....... خیلی وقته یه جورایی دلم گرفته اعصابم به هم ریختست حوصله هیچ چیز و هیچ کس رو ندارم داغونمممممممممممم.نمیدونم چیکار کنم به کی بگم . هر کاری میکنم این حس بد ازم دور نمیشه همیشه باهامه اذیتم می کنه خدایا چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نمیگم بنده خوبی بودم ولی فکر کنم اونقدر ها هم بد نبودم که اینطوری عذاب بکشم. در مورد هر کی هر جور فکر می کنم غلط از آب در میاد به ه...
7 اسفند 1390

مسافرت رامسر(خدا کنه سرما نخورده باشی)

قند عسل مامان سلام خوبی؟قربونت برم آخر هفته گذشته رفتیم مسافرت با خاله اعظم و مریم و لیلا رفتیم رامسر وای که چقدر خوش گذشت هیچ مسافرتی به این خوبی نرفته بودم.......... پنج شنبه ساعت 7 صبح راه افتادیم به سمت رامسر خیلی هوا ملس بود.ساعت 2.30 رامسر بودیم سریع یه ویلا گرفتیم و مستقر شدیم. آب و هوا خیلی خوب بود سرد بود ولی اذیت نمی شدیم شب اول تا ساعت 3 بیدار بودیم البته تو و یلدا زود لالا کردید وما رو راحت کردید........... قربونت برم آخه همه ویلا پر شده بود از دود قلیون و سیگار نمی خواستم اذیت بشید. جمعه صبح رفتیم تله کابین رامسر فوق العاده بود یه عالمه عکس باحال گرفتیم .بعد هم رفتیم روستای اربکله که خیلی خیلی زیبا بود خانمها یه ماشین ...
24 بهمن 1390

دختر گلم رو از شیر گرفتم...

سلام قند عسلم بازم دیر اومدم مامانو ببخش همه وجودم. اون هفته که تهران کلاس داشتم ناز گل مامان ،از شیر گرفتمت یه کم اذیتم کردی ولی مثل همیشه صبور و متین بودی الهی مامان فدات شه. خلاصه یه مرحله سخت دیگه رو با کمک خدا به سلامتی تموم کردیم خیلی دوست دارم ............... مطلب دیگه اینکه کم کم با خونه موندن تو و پرستارت داره استرسام کم میشه خدا رو شکر که تو هم با این شرایط جدید کنار اومدی. شاید آخر هفته با خاله اعظم و خاله لیلا بریم شمال خدا کنه زیاد هوا سرد نباشه که نی نی هامون اذیت بشن آخه خاله لیلا هم یه نی نی ناز داره که اسمش یلداست و 6 ماه از تو بزرگتره... خلاصه نفس مامان دیگه باید برم کلی کار دارم فردا مرحله اول ممیزی TS رو داریم...
17 بهمن 1390

قند عسل من از امروز با پرستار در خونه

ماه گل مامان سلامالهی فدات بشم که مثل بلبل شیرین زبونی میکنی... از چهارشنبه مامان تعطیل بود و پیش هم بودیم بد نبود خوش گذشت.پنج شنبه که با خاله اعظم و عمو سعید شب رفتیم بیرون جمعه هم که ناهار خاله نونا اینا و شام هم خاله نسترن و خاله عاطفه خونمون بودند در کل خیلی خوب بود به تو هم کلی خو ش گذشت.... شنبه دوباره ما رفتیم خونه خاله نونا اینا و کلی شیطونی کردی اونا هم که خیلی دوستت دارن کلی قربون صدقه ات می رفتن شب هم اومدیم خونه. از امروز موندی خونه پیش پرستارت الهی فدات بشم خدا کنه اذیت نشی.......... فردا انشاءالله میریم تهران مامان این هفته کلاس ممیزی ایزو TS داره تو هم میری پیش مامانی اکرم... اگر خدا کمکم کنه می خوام از شیر بگیرمت ا...
25 دی 1390

دختر نازم به خدا عاشقتم هفته گذشته خیلی بهم سخت گذشت...

سلام زندگیم الهی فدات شم هفته گذشته شنبه کمی حال ندار بودی و سرفه می کردی من و بابا داود که از کلاس اومدیم بردیمت دکتر که گفت چیز مهمی نیست و سرماخوردگی ویروسی است خلاصه اومدیم خونه و فرداش هم موندی پیش مامان سکینه که استراحت کنی ولی............ من به خاطر مهمونایی که تو کار خونه داشتیم دیر اومدم خونه.قرار بود پسر عموی بابا داود هم بیان خونه ما البته برای بعد از شام از صبح چند بار زنگ زده بودم سر حال نبودی دیگه غروب به اوج بد حالی رسیده بودی و تب کرده بودی برات شیاف گذاشتم تبت بهتر شد ولی خیلی بی حال بودی خلاصه مهمونا اومدن و رفتن ولی تو تکون نخوردی همش دراز کشیده بودی الهی بمیرم برات... فرداش هم خونه موندی کمی بهتر شدی ولی سه شنبه شب ...
19 دی 1390

شب یلدا و کیانای ناز نازی من

قند عسلم هفته گذشته چهارشنبه شب یلدا بود برعکس من باید میرفتم اراک برای سمینار و اجباری بود خلاصه موندی پیش مامان سکینه و من رفتم اراک تا برگردم ساعت 6 شد اومدم دنبالت رفتیم خونه آماده شدیم دوباره برگشتیم خونه مامان سکینه تابرای عمو جواد و زن عمو سمیه شب چله ببریم...... خلاصه تا شام خوردیم و راه افتادیم ساعت 9 شد در کل خوب بود ولی تو لالا کرده بودی البته آخرش بیدار شدی و کلی با مبین و ملینا هم بازی کردی و ساعت 11.30 خداحافظی کردیم و اومدیم.... تو راه به خاله اعظم زنگ زدیم آخه اونا هم مراسم داشتن هنوز مراسمشون ادامه داشت رفتیم و تا ساعت 1 هم اونجا بودیم خیلی خوش گذشت و کلی بازی کردی الهی فدات بشم..... 5شنبه هم من تعطیل بودم ساعت 9 بیدار...
5 دی 1390