کیانا خدامیکیانا خدامی، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 24 روز سن داره

فرشته ای از آسمون

خدایا صد هزار مرتبه به درگاهت شکر............

سلام قند عسلم خوبی مامان الهی فدات بشم.ببخشید با تاخیر اومدم................... چهار شنبه شب رفتیم تهران و پنح شنبه ساعت 11 از تهران به مقصد ساری حرکت کردیم و ساعت 2 شهر زیراب بودیم ولی بابا احمد از ویلایی که اونجا بهمون داده بودند خوششون نیومد و همون موقع رفتیم خود ساری یه ویلا توی جاده دریا برای یک شب اجاره کردیم.. شب ساعت 10 برای خواستگاری قرار داشتیم.کم کم آماده شدیم و رفتیم یه دسته گل خوشگل و شیرینی خریدیم و رفتیم. مراسم خوبی بود و خدا رو شکر تا حدودی جواب مثبت بود و جواب نهایی به تحقیق خانواده منصوره جون در مورد ما بستگی داره............. تا برگشتیم ویلا ساعت 1 بود رفتیم کنار دریا و تا ساعت 4 صبح اونجا بودیم که خیلی حال داد. ...
14 تير 1391

وای خدا جون باورم نمیشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سلام قند عسلم وای نمیدونی چقدر خوشحالم انگار امروز بهترین روزه برام آخه فردا می خواهیم برای دایی جون بریم خواستگاری.......................... همون دختری که خودش می خواست منصوره جون.................................. بالاخره خدا به دلمون نگاه کرد و رحمت و لطفشو نصیبمون کرد خدایا هزار مرتبه به درگاه عظیمت شکر. امیدوارم که همه جوونا زیر سایه پر مهر امام زمان خوشبخت و سعادتمند بشن داداش منم همینطور. نازگل مامان انشاءالله امروز میریم تهران تا فردا صبح زود انشاءالله راه بیفتیم دعا کن همه چی به خیر و خوشی تموم بشه.آمین بعدا میام مراسمو برات تعریف میکنم. خیلی دوستت دارم بوسسسسسسسسسسسسسسس ...
7 تير 1391

2روز خوب با قلب مامانی در تهران

سلام برگ گلم چهارشنبه خیلی روز خوبی بود بعد از ظهر با خاله مریم رفتیم آرایشگاه و من کلی به خودم رسیدم و اومدیم خونه بابا تازه از اراک اومده بود و من خیلی دوست داشتم بریم تهران ولی هنوز کار بابا جون معلوم نبود خلاصه دید که من کمی دلگیرم زنگ شرکت و گفت که فردا نمیره و من و شما هم کلی خوشحال پریدیم هوا و رفتیم و آماده شدیم که بریم خونه مامانی اکرم............... مثل پروانه پریدیم و رفتیم. توماشین شما همش لالا کرده بودی.رسیدیم و با استقبال گرم خاله نرگس و مهیار روبه رو شدیم....... (آخه من صبح که زنگ زدم به مامانی اکرم نگفتم ما شب میایم آخه صددرصد نبود برای همین مامانی اینا شام رفته بودن خونه حمید پسر دایی مامان عاطفه یعنی دعوت شده ...
3 تير 1391

نازگلکم بالاخره مامان امتحان گواهینامه رو قبول شد.هوراااااااااااااااااااااااااااا

سلام عزیز دلم. دیروز بعد از ظهر رفتم تمرین برای رانندگی که امروز برم امتحان بدم.بعد از تمرین اومدم خونه مامان سکینه تو و بابا داود اونجا بودید.خلاصه بابا دلش نیومد شما رو نبره پارک چون اصرار کردی که بریم پارک............     تا ساعت 9 پارک بودیم بعد هم  رفتیم به دستور شما بستنی خوردیم و رفتیم خونه.......... شام خوردیم باباجون خیلی خسته بود(بمیرم براش) زود خوابید و من و شما تا ساعت 12 بیدار بودیم و با هم بازی می کردیم.............. صبح 2 ساعت مرخصی داشتم رفتم با کلی استرس برای امتحان و بالاخره به لطف خدا قبووووووووووووووووووووووووووووووووووووووول شدم هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...
31 خرداد 1391

تمام هستی ام فدای تو دختر مهربونم........

سلام خوبی دردونه من یکی یدونه گل گلخونه چراغ خونه............... آخر هفته گذشته خوب بود پنج شنبه من تعطیل بودم.وقتی شب قبل بهت گفتم فردا سرکار نمیرم خوشحال شدی و پریدی بغلم الهی دورت بگردم که اینقدر مهربونی.......... صبح ساعت 8.30 از خواب بیدار شدیم و بعد از صبحانه رفتیم حمام و بعد اومدیم آماده شدیم رفتیم بیرون یعنی بابا جون اومد دنبالمون ما رو برد.شما رفتی خونه مامان سکینه چون خوابت گرفته بود و من هم با خاله اعظم رفتیم کمی خرید کردیم و ناهار اومدم خونه مامان سکینه پیش شما قند عسلم. بابا جون هم از سر کار اومد اونجا دنبالمون و رفتیم خونه وشب هم با نوه عمو های بابا جون رفتیم باغ گیلاس که شما از اول تا آخر لالا کرده بودی فدات ب...
27 خرداد 1391

دردم از یار است و درمان نیز هم!

سلام سلام عزیزم   عزیز ریزه میزم   کیانای گلم عمرم نفسم عشقم زندگیم.....................دوستت دارم تقریبا تو خونه ی جدید جا به جا شدیم ولی خیلی عذاب کشیدیم ولی خدا رو شکر به خیر گذشت. نازگل یه مدته که به خاطر خونه ی جدید مسائل مالی خیلی اذیتم میکنه و فکرم خیلی مشغوله. دلم برای باباجون هم میسوزه و به همین دلیل بهش چیزی نمیگم و میریزم تو خودم. تو دعا کن این دوران سخت که انشاءالله تا آخر سال بیشتر نیست زودتر تموم بشه و ما از این آزمایش الهی سربلند بیرون بیایم. توکل به خدا خدا روزی رسونه. گر ببندد زحکمت دری.................... خدایا باران رحمتت را از ما دریغ نکن. آمین ...
22 خرداد 1391

بالاخره رفتیم خونه جدید یا به قول کیانا خونه قشنگه!!!!!!!!!!!!!

سلام قلب مامان عشق مامان نفس مامان بالاخره اسباب کشی کردیم نازگل ولی خیلی خیلی سخت بود و هنوزم خستگیمون در نیامده......... اون هفته که به خاطر 14 و15 خرداد تا دوشنبه تعطیلی بود من از پنج شنبه تعطیل بودم و تصمیم گرفته بودیم کم کم اساسها رو ببریم.خلاصه پنج شنبه از صبح شروع کردیم من رفتم خونه ی جدید و تنها بودم همه جا رو تمیز کردم خاله اعظم هم ظهر اومد و کمک کرد کلی کار انجام شد و تقریباً آماده بود که فردا اساس ببریم.صبح جمعه هم مامانی اکرم تنهایی اومد طفلکی تو این گرما!اصلا راضی به زحمت نبودم ولی به وجودش نیاز داشتم. جمعه صبح تمرین رانندگی هم داشتم با اعظم رفتیم و ظهر از اونجا رفتیم خونه ی جدید یه کم خونه هنوز کار داشت بعد برگش...
20 خرداد 1391