کیانا خدامیکیانا خدامی، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 24 روز سن داره

فرشته ای از آسمون

واي خداي من بازم خيلي وقته كه نيامدم ..........

سلام نازگل مامان بازم خيلي دير آمدم و مجبورم تند تند همه چي رو بگم الانم خيلي داغونم حالا آخرش مي فهمي براي چي..... از اون هفته كه مريض بودي بگم كه بالاخره بردمت تهران و دلم طاقت نياورد الحمدالله خوب شدي و صبح اومديم سركارو خوب وبودي خدارا صد هزار مرتبه شكر نازگل مامان.......... ديگه اينكه عروسي صادق هم به هم خورد چون داييش فوت كرد خدا رحمتش كنه.......... براي عيد فطر ماماني اكرم اينا با خاله نرگس از تهران اومدند و باباجون احمدم براي اولين بار بعد از عملش از تهران اومد كه حالش اصلا خوب نبود الهي فداش بشم رفت بيمارستان و نوار قلب و سرم و........... خلاصه كه شركت يك هفته تعطيلات تابستوني داده بود همين هفته اي كه گذشت و من و تو تصميم ...
27 شهريور 1390

الهی مامان فدات شه هنوز مریضی.........

گلکم سلام از چهارشنبه مریضی هنوزم خوب نشدی تا ظهر اگه خوب نشی می برمت تهران دیگه تحمل بیحالیتو ندارم الهی مامان دورت بگرده من خودم 5شنبه مثل تو شدم ولی الان بهترم بمیرم برات چقدر اذیت میشی هیچی نمیخوری از 4شنبه لب به غذا نزدی خدایا به خودت می سپارمش خودت کمکش کن خدایا غیر از تو کیو دارم ترا به همین ماه عزیز همه مریضارو شفا بده دختر منم همینطور حوصله نوشتن ندارم اعصابم داغونه  معده ام از زور درد داره می ترکه کیانای من خدا کنه زودتر خوب بشی.................
6 شهريور 1390

ني ني گل من مريض شده الهي مامان فداش بشه.....

گل من سلام فدات بشم حالت خوب نيست سه شنبه كولر اتاقت خراب شده بود فكركنم گرمازده شدي اسهال و استفراغ گرفتي ولي آلان خدارو شكر خيلي بهتري پيش مامان سكينه موندي و نيامدي شركت اشالا خوب خوب بشي قند عسلم.........ديشب بردمت دكتر گفت ويروسه و چيز مهمي نيست..... و اما اخبار ماه مبارك رمضونه و خيلي سخت ميگذره البته من به خاطر شما امروز و ديروز روزمو خوردم هههههههههههه عمو جواد رفت سربازي و جشن هم نگرفتن اراك افتاده اشالا همه سربازا در پناه امام زمان سالم باشن... هفته پيش رفتيم تهران خريد و كلي برات جي جي خريدم باباجون احمدم شكر خا بهتره قربونت برم خيلي كار دارم سيستم خودم هم هنوز نميتونم بيام گريهههههههههههه ...
3 شهريور 1390

دخترم سرم خیلی شلوغه مامانو ببخش.....

سلام نازگل مامانی چند وقته فرصت نکردم بیام برات بنویسم باز دوباره سیستم من مشکل پیدا کرده.... خدارو شکر عمل باباجون احمد به خوبی و خوشی انجام شدوالان خیلی بهتره این از این خبر گل مامان خیلی خیلی استرس داشتم و خدارو شکر به خیر گذشت.... دیگه اینکه همون هفته زن عمو سمیه رو پاگشا کردم چون توی ماه رمضون سختم بود خلاصه خیالم راحت شد و باری از دوشم برداشته شد...... گل مامان جدیداً خیلی شیطون شدی خیلی بامزه شیطونی می کنی همه کلی از دستت می خندن .... راستی شاید تا قبل از اینکه عمو جواد بره سربازی جشن نامزدی بگیره فعلاً معلوم نیست بهت خبر میدم.. مامانی روزه میگیره داره غش میکنه دو سال خوردیم عادت کردیم هههههه.......... ببخشید پراکنده حرف ز...
16 مرداد 1390

ای خدا ترا به بزرگیت گوشه چشمی به پدرم نظر کن....

اعصابم داغونه استرس مثل خوره داره جونمو می خوره بابای مهربونم الان توی اتاق عمله ........... خدا جون کمکش کن طاقت بیاره بهش توان بده تحمل کنه خدایا به خودت می سپارمش ......... کیانا جون مامان ترخدا دعا کن مامانی عاشق باباجونه........
4 مرداد 1390

خدایا پدر مهربونمو به خودت می سپارم.......

کیانای من سلا بدون م به قول خودت......... اعصابم داغونه گل مامان باباجون احمد امروز رفت بستری بشه تا فردا کمرشو عمل کنه! خیلی نگرانشم کیانا دارم دیوونه میشم. بذار بزرگ بشی میفهمی مامان چی میگه پدر همه چیز دختره مادرم خیلی خوبه ها ولی پدر تکیه گاه دختره !دلم برای باباجون احمد می سوزه از وقتی من یادم میاد همیشه مریضه 8 سال پیش هم که قلبشو عمل کرده تر خدا تو با اون دستای ناز و کوچولوت از خدا بخواه باباجون زودتر خوب بشه ........ فردا انشالا میریم تهران من کلاس آزمونهای سیم و کابل دارم خداروشکر که بهونه دارم و دیگه نیاز نیست مرخصی بگیرم دلم برای باباجون احمد پر میزنه هر روز زنگ میزنه حال تو و باباجون داود رو میپرسه همکارام تعجب میکنن ولی...
3 مرداد 1390

مسافرت دوباره به همدان با جیگر مامان

سلام گل دختر مامان الهی فدات بشم آخر هفته گذشته با خاله نونا و خاله نسترن و خاله عاطفه رفتیم همدان یعنی اصلا قصد نداشتیم بریم بچه ها اصرار کردند که اگه شما نیاید ما هم نمیریم خلاصه به زور مرخصی گرفتیم و رفتیم چهارشنبه غروب راه افتادیم ما ماشین برنداشتیم و با خاله نونا اینا رفتیم ساعت 10 همدان بودیم توی ماشین یه کم اذیت شدی الهی مامان فدات بشه ولی با عروسکت کلی بازی کردی و کلی هم خاله نونا قربون و صدقت می رفت........ وقتی رسیدیم خونه گرفتیم و مستقر شدیم شام خوردیم و رفتیم گنجنامه خیلی خنک بود کلی کیف کردیم ولی جیگر مامان لا لا کرده بود و اصلاً بیدار نشد ساعت 3 بود آمدیم خونه وخوابیدیم........ صبح ساعت 8 بیدار شدیم و وسایلو جمع و جور کردیم...
3 مرداد 1390