کیانا خدامیکیانا خدامی، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 24 روز سن داره

فرشته ای از آسمون

صدای قلبت چه نازه همه زندگیم فدای تو...........

سلام قند عسل مامانی   دیروز بالاخره رفتم سونو و برای اولین بار صدای قلب نازت روشنیدم نمیدونی چه حالی شدم اشک توی چشام جمع شده بود خیلی خیلی لحظه خوبی بود خدا به همه طعم چشیدن این لحظه رو عطا کنه(آمین)فدات بشم دیشب کمی دلم شکست به خاطر بعضی از حرفها نمیخوام اعصابت روخرد کنم برای من و بابایی فقط مهم اینه که سالم باشی ولی خداکنه دشمن شاد نشیم قربونت برم یه وقت از دست مامانی دلگیر نشی هر چی که باشی ما برات میمیریم مامان حالش خوب نیست غذا نمیتونه بخوره ولی تر خدا هر چی که میخورم تو از مامان سریع بگیر و قوی شو برای مامان و بابا دعا کن دوستت داریم فعلاًبرم باشه نازنینم راستی یادم رفت بگم دورت بگردم تو ۷ هفته و ۶ روزت است. ...
11 مرداد 1388

قند من

سلام قند عسل مامان دلم برای دیدنت پر میکشه قربونت برم که دیشب ازت خواستم برام دعا کنی خوب شم خوب شدم فدای اون دستای نازت بشم مامان جون خیلی نگرانتم آخه مامان چیز مقوی نمی تونه بخوره ترخدا تو قوی باش و از مامان تغذیه کن تا مامان خوب بشه و بتونه بخوره. دیشب رفته بودیم به زن عمو رضا سر بزنیم چشمش راعمل کرده یکی میگفت دختری یکی میگفت پسری ولی مناول از خدا میخوام صحیح و سالم و صالح باشی و بعد هم چیزی باشی که بابا داود دوست داره آخه برای من فرقی نمیکنه فدات بشم الهی هرچی که باشی من برات میمیرم بابایی هم همینطور فعلاً برم سرکارم باید کارا مو انجام بدم دوستت دارم مواظب خودت باشد عروسک مامان ...
11 مرداد 1388

ماموریت با ناز گل مامان

سلام دردونه من الهی دورت بگردم چند روز است که فرصت نکردم بیام باهات حرف بزنم جیگر مامان آخه مامان حالش بده صبحها میخواد از ضعف بمیره چیکار میکنی فدات شم تر خدا برای مامان و بابات دعا کن خودت هم قوی قوی شو باشه نازگلکم پنجشنبه هفته گذشته وقت دکتر داشتم ولی با پسر حاج آقا رفتیم تهران برای خرید دستگاه منم موندم و دیگه برنگشتم و رفتم خونه مامانی و وقت دکترم را انداختم شنبه مامانی خیلی خوشحال شد و توی این دو روز خیلی بهم رسید بابایی هم پنجشنبه آمد و جمعه برگشتیم خونه خیلی دلم میگیره فدات شم تو برای مامانی دعا کن تا بتونه سالم باشه تا به تو خدای نکرده آسیبی نرسه دوباره میام پیشت نازنازی مامان ...
7 مرداد 1388

دلم آشوبه جیگر مامان

 سلام عسل مامان   دیگه یواش یواش داری میگی که هستی آخه مامان امروز از صبح حالت تهوع داره و دلش همش یه چیز ترش می خواد الهی مامانی فدات بشه چیکار داری میکنی که مامانی دلش آشوبه فدات بشم بابایی دیشب میگفت از اونم برات بگم. هر روز صبح که مامان از خواب بیدار می شه بابایی تورو یه بوس میکنه و بهت سلام میکنه بابایی هم عاشق توئه ماهر دومون برای اومدت روز شماری می کنیم خداکنه صحیح و سالم باشی تانرم سونوونبینمت باورم نمیشه که هستی فردا مبعث حضرت محمد(ص)است خدا را قسم میدم به همین شب و روز عزیز تو و همه نی نی هایی رو که تو دل ماماناشون هستند رو در پناه خودش حفظ کنه خیلی مواظب خودت باش عسل مامان دوستت داریم :از طرف مامان عاطی و باباجون د...
28 تير 1388

شروع خاطرات

سلام عشق من...   امروز وارد هفته سوم شدم البته دقیق نمیدونم فکر کنم.تصمیم گرفتم برات عسلکم وبلاگ درست کنم و همه خاطراتمونو در این ۹ ماه آپ کنم من و بابایی خیلی دوستت داریم مواظب خودت باش قوی قوی شو الهی فدات بشم نمیدونم دختری یا پسر ولی هر چی که باشی من و بابایی برات میمیریم الان ساعت ۲:۲۰ است و من سرکارم امروز کمی کسالت دارم فکر کنم سرما خوردم برای مامانی دعاکن سختی نکشم باشه فرشته آسمونی من ...
27 تير 1388