کیانا خدامیکیانا خدامی، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 20 روز سن داره

فرشته ای از آسمون

بازگشت همه به سوی اوست.

1390/12/13 8:44
151 بازدید
اشتراک گذاری

سلام دختر نازم 

چهار شنبه شرکت تعطیل بود و من و تو خونه بودیم تصمیم گرفتم برم دنبال کارای کارت ملی.خلاصه تو رو گذاشتم پیش مامان سکینه و رفتم کارامو انجام دادم و اومدم.

مامان سکینه خونه خاله محبوبه بود و من اومدم مجبور شدم ناهار اونجا بمونم بعد از ظهر هم یه سر رفتیم پیش ملینا کوچولو....

خلاصه زن عمو و عمو علی ملینا کوچولو رو بردن حمام و توکلی ذوق میکردی .....

مامان اکرم زنگ زد و گفت که حال عمه لیلا خوب نیست ومن تهران نرم چون من میخواستم با خاله مریم فرداش برم تهران..من فهمیدم که عمه جون فوت کرده و خیلی ناراحت شدم و کلی گریه کردم و همه کلی ناراحت شدن.......

شب هم بابا جون احمد و بقیه اومدن ساوه و فردا یعنی پنج شنبه خاکسپاری بود...................

وای دختر گلم نمیدونی چقدر لحظات بدی بود دیدن نادر ومنصور و بابا احمد در اون حالت دیوونم میکرد خلاصه عمه ی نازنینم رو به خاک سپردیم و برگشتیم خونه قبل از تشییع  و به خاکسپاری عمه رو آوردن خونه ...

تمام خاطره های عمه مثل فیلم سینمایی از جلوی چشمم رد می شد تمام اون خنده ها و صدای نازش و اون نگاه مهربونش یه لحظه هم از ذهنم دور نشد وای باورم نمیشد عمه ی مهربونم دیگه نباشه و با اون چشای نازش دیگه نگام نکنه.........

غلغله ای شده بود و همه گریه می کردن عمه رو تو خونه چرخوندن و بعد........

وای خدایا چقدر دلم برای تمامی لحظات شیرین ایام عید و بودن با عمه لیلا تنگ میشه.هر سال کارمون بعد از سال تحویل زنگ زدن به عمه و تبریک سال نو به عمه جون بود خدایا امسال رو چیکار کنیم ؟بیشتر از همه دلم برای بابا جون احمد می سوزه ...........

بالاخره همه ی ما در برابر تقدیر قادر متعال تسلیم هستیم ..

امیدوارم روح عمه ی مهربونم شاد و قرین رحمت الهی باشد ...آمین

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)