کیانا خدامیکیانا خدامی، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 24 روز سن داره

فرشته ای از آسمون

خدایا کمکم کن فقط تو را تو قدم بردارم....

سلام قند عسل مامان خیله وقته که فرصت نکردم بیام برات بنویسم خیلی سرم شلوغه ممیزی ایزو نزدیکه و من با کلی کارای عقب افتاده موندم البته قلب من نمیخوام از ناراحتی هام برات بگم می خوام از اتفاقات این چند وقته برات بگم.... بعد از عروسیهای پی در پی ماه محرم بود که امسال هم تا چشم برهمگذاشتیم گذشت عاشورا و تعطیلات آن مامانی اکرم و باباجون با خاله اینا مهمون ما بودند خونه عمو محمد هم برای حلیم معصومه رفتیم که خیلی خوب بود چهارشنبه و پنج شنبه هم شرکت تعطیل بود ولی من به خاطر کارام رفتم شرکت.... دختر گلم روزها مثل برق و باد می گذره و تو جلوی چشام قد میکشی مهربونم از یه جهت خیلی خوشحالم که سعادت مادر بودن و از اون مهمتر سعادت مادر دختر گلی چون تو...
5 دی 1390

عید سعید غدیر خم بر همه مسلمین مبارک باد............

سلام برگ گلم.خوبی فدات بشم الهی هفته گذشته از سه شنبه عروسی بودیم همه عروسی ها خوب بود و خوش گذشت خدا رو شکر امیدوارم همه شون خوشبخت بشن......... راستی آقای مهندس رحمانی مدیر عامل باباجون به رحمت خدا رفت و پنج شنبه من و باباجون در مراسم خاکسپاری شرکت کردیم خدا به همه بازماندگانش صبر جمیل عنایت فرماید و ایشان را قرین رحمت لا یزالش کند انشائ الله دیگه اینکه فردا انشائ الله میریم تهران دلم خیلی برای پدر و مادر عزیزم و همچنین برادر و خواهر و خواهر زاده و شوهر خواهرم تنگ شده اونا هم کلی برای ما و خصوصاً تو دلتنگن...... خوب دیگه خیلی کار دارم فعلاً بای بای شیرین زبونم
22 آبان 1390

عروسی های پی در پی با عشق مامان

قند عسلم سلام خدا رو شکر دو هفته است که 3 تا عروسی داریم هفته پیش یکشنبه عروسی الهام بود(نوه عمه بابا داود)خدایی بد نبود امروز عروسی عمو صادقه(پسر عموی بابا داود) ولی هوا خیلی سرده امیدوارم عروسی خوبی باشه و به همه خیلی خوش بگذره و سرما اذیتمون نکنه.......... خیلی خیلی شیرین زبون شدی الهی فدات بشم که همه برات میمیرن ماشا ءاله مثل طوطی می مونی الهی دورت بگردم خیلی خیلی ماهی ببخش عزیزم خیلی سرم شلوغه دوباره میام  فعلاً بای بای راستی یه قضیه ای هم هست که خیلی فکر من و بابا جونو مشغول کرده دعا کن حل بشه..........
17 آبان 1390

4 روز پرکار در تهران با کیانای قندی

سلام نازنینم خوبی الهی مامان فدات بشه هفته گذشته از سه شنبه رفتیم تهران و مامان عاطی از چهارشنبه رفت نمایشگاه صنعت برق خیلی خوب و پر بار بود و خیلی خیلی خوش گذشت ولی مامانی خیلی خسته می شد تا بیاد خونه ساعت 8 بود ....ولی تو هم نامردی نمیکردی و تا صبح میمی می خوردی..... خلاصه شنبه هم باباجون اومد دنبالمون و برگشتیم ساوه ...... بارون خیلی قشنگی می اومد و تو همش میگفتی آب بازی آب بازی.............. تا برسیم 11 شب شد و فردا شبش هم باید می رفتیم عروسی یعنی دیشب خلاصه دیروز تا ساعت 12 موندم شرکت و بعد اومدم خونه مامان سکینه چون شما رو گذاشته بودم اونجا با مامانی رفتی حمام و بعد اومدیم خونه و حاضر شدیم و رفتیم عروسی در کل بد نبود و کلی نانا...
9 آبان 1390

کیانای من موهاشوکوتاه کرده........

سلام برگ گلم الهی مامان عاطی قربون اون شکل ماهت بشه......... پریشب به اتفاق مامانی سکینه وباباحسن و بابا داود رفتیم آرایشگاه مردونه و موهای نازتو کوتاه کردیم و باباجون بالاخره راضی شد که موهاتو کوتاه کنیم....ماه شدی مثل قرص ماه الهی دورت بگردم  دیشب هم تولد خاله لیدا بود رفتیم باغ عموی لیدا تا ساعت 1 اونجا بودیم خیلی شیطونی کردی و همه کلی قربون و صدقه ات می رفتند........ هفته دیگه مامان جون باید بره تهران به خاطر نمایشگاه و 4 روز از صبح تا شب باید پیش مامانی اکرم بمونی خیلی دلم برات تنگ میشه خدا کنه زیاد اذیت نشی راستی دایی جون حسین هم فعلاً یه جا مشغول به کار شده خدا کنه موندگار بشه و از کارش خوشش بیاد الهی فدای داداش گلم بشم....
27 مهر 1390

یا امام رضا خیلی دلتنگتم..........................

سلام ناناز مامان فدات بشم الهی  کیانای من ایندفعه یه کم زودتر اومدم شرکت سرم خیلی شلوغه دختر نازم .......... خیلی بامزه شدی خیلی شیرین زبون شدی طوطی ناز من..هفته پیش از روی مبل افتادی گونه قشنگت آسیب دید خدا خیلی رحم کرد نازگلم که شیشه میز مبل نشکست وگرنه........... کلی گریه کردی وگونه ات کبود شد الهی برات بمیرم.الان بهتری؟؟ هفته ای که گذشت مامانی اکرم و خاله جون آمدند ساوه که خدا را شکر حال باباجون بهتر بود درکل آخر هفته خوبی بود جمعه بعد از رفتن مامانی اینا ما شام رفتیم خونه خاله عاطفه که خاله نسترت اینا هم بودن وسالگرد ازدواج خاله عاطفه اینا بود خوش گذشت خدایی ولی تا بیاییم خونه و بخوابیم ساعت 1 شد... دیروزم پیش مامان سکینه...
17 مهر 1390

خدایا راضیم به رضای تو

سلام نازگل مامان فدات بشم الهی باباجون احمد مجبور شد باتری دائم بذاره هفته ای که گذشت تهران بودیم و باباجون مرخص شده بود و کمی بهتر بود خدا رحم کنه به مامانی و ما که سایه باباجون تا صد سال بالای سرمون باشه انشاءا.... دختر نازم همدم من فدات بشم ٥ شنبه رفتیم عروسی آقای بابایی خیلی خوش گذشت ولی شما خوابت می آمد و کمی اذیت شدی الهی دورت بگردم اتفاق دیگه هم اینکه بالاخره مامان سکینه از مشهد آمدند . سر فرصت مناسب میام و کلی باهات دردو دل میکنم الهی دورت بگردم......... دوستت دارم بوسسسسسسسسسسسسسسسسسس
4 مهر 1390