کیانا خدامیکیانا خدامی، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 19 روز سن داره

فرشته ای از آسمون

قلب من برای تو می تپد....

سلام برگ گلم خوبی؟الهی دورت بگردم کیانای من روز به روز شیرینتر میشی ....با اون حرف زدن قشنگت... دیروز وقتی اومدم خونه خیلی خوشحال بودی هنوز لباسامو در نیاورده بودم حدود نیم ساعت باهات بازی کردم کیف میکردم وقتی صدای قهقهه های قشنگتو می شنیدم .همراه با تو پر از هیجان شده بودم خیلی حال کردیم خیلی........... شب قرار بود با خاله لیلا و خاله اعظم بریم پارک.حدود 1 ساعت با هم خوابیدیم بعد بیدار شدیم باباجون اومد و شام خوردیم بعد رفتیم پارک کلی بازی کردی و خیلی بهت خوش گذشت....... امشب عقد نوه عمه بابا داود قم دعوت داریم قرار نبود بریم ولی خوب دیدم باباجون دوست داره بره منم قبول کردم بریم البته دور از ادب هم بود چون فقط ما رو خانوادگی د...
3 خرداد 1391

اسباب کشی نزدیک است.......

سلام عزیز دلم خوبی؟فدات بشم الهی......... دیروز جمعه بود من و بابا داود از صبح رفتیم خونه ی جدید و تا ساعت 3.30 شستیم و سابیدیم خیلی خیلی خسته شدیم اومدیم خونه دوش گرفتیم بعد اومدیم پیش شما تازه از خواب بیدار شده بودی الهی فدات شم ناهار خوردیم و یه کم استراحت کردیم و دوباره با شما و مامان سکینه و بابا حسن رفتیم اونجاولی نازگلم خیلی شیطونی کردی فدات بشم الهی که اینقدر تو ماهی......... شب هم اومدیم خونه از فرط خستگی سریع نماز خوندم و خوابیدم بابا به شما شام داده بود و اومده بودی کنارم خوابیده بودی..... نصفه شب صدام کردی گفتی مامان اخه من خوابم نمیبره گفتم چرا الهی فدات شم گفتی میخوام اونجا بخوابم و با دست به وسط من و بابا اشاره کرد...
30 ارديبهشت 1391

مادرم روزت مبارک....

سلام یکی یدونه.چراغ خونه .قند ونبات .شوکولات من.آبنبات من........ عزیز دلم بازم چند وقتی شده که نیومدم نمیدونم چرا بعضی وقتا از سیستم خودم نمیتونم نی نی وبلاگو باز کنم .امروزم شانسی باز شد دوستت دارم عزیز دلم....... 31 فروردین خاله آزاده ما رو دعوت کرد تهران من با شما چهار شنبه بعد از ظهر رفتیم و باباجون پنج شنبه شب اومد چون ما می خواستیم پنج شنبه از صبح بریم.خلاصه کلی خوش گذشت و کیف کردیم . هفته بعدش هم 6 اردیبهشت خاله سمیرا اینا از همدان اومدن ساوه و با هم رفتیم دهات خاله لیلا اینا که بازم خیلی خیلی خوب بود و تو با یلدا کلی بازی کردین قربونت برم الهی کلی خاک بازی کردی و من کاملاً آزادت گذاشته بودم تا بازی کنی و شخصیت نازت رو بشناسی.....
23 ارديبهشت 1391

تولدت مبارک ناز بالا.دوباره بد شدم خیلی وقته پیشت نیومدم ماه گل مامان!

سلام دورت بگردم خوبی فدات شم خیلی وقته نیومدم مامانو ببخش.توی تعطیلات که وقت نکردم از وقتی هم که اومدیم شرکت سرم خیلی شلوغه امروزم خیلی کار دارم ولی دلم نیومد برات ننویسم..... 10 اسفند تولدت بود مامان اکرم و مامان سکینه و زن عمو تهمینه و خاله جون اینارو دعوت کرده بودم خیلی خوب بود ولی تو سرحال نبودی و مریض بودی فردا شبش هم خاله لیلا و مریم و اعظم اومدن در کل خوب بود و فقط تو خیلی سرحال نبودی 2 سالت تموم شد و وارد 3 سال شدی الهی 100 ساله بشی نازنینم......... بذار برات از عید و حال و هوای تعطیلات بگم: شب عید طبق عادت این چند ساله خونه مامان سکینه بودیم و شام شب عید رو اونجا خوردیم و آخر شب برگشتیم خونه .منم سفره هفت سین رو آماده کردم و س...
30 فروردين 1391

وای دختر گلم دوباره مریض شدی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سلام قند عسل مامان الهی فدات شم دوباره مریض شدی.اون هفته که من از شنبه خونه بودم دوشنبه صبح که بیدار شدی سرحال نبودی بعد از ظهر وقت گرفتم ببرمت دکتر چون فردا می خواستم برم تهران با خاله مریم و خاله لیلا خرید.خلاصه رفتیم دکتر و گفت ویروسه و باید دوره اش طی بشه من فرداش رفتم و مامان سکینه اومد پیش تو خیلی حالت بد بود من ساعت 6.30 رسیدم تو رو نشناختم اینقدر که بیحال بودی .......... فرداش هم که باید می رفتم سرکار چون پنج شنبه ممیزی داشتیم  بایدکارای عقب افتاده رو انجام می دادم ولی زود برگشتم بهتر که نبودی ولی به بدی دیروز هم نبودی. پنج شنبه هم ممیزی بود و خدا رو شکر همه چیز به خیر گذشت و صدور گواهینامه ims حتمی شد حالا یه مرحله سخت دی...
20 اسفند 1390

بازگشت همه به سوی اوست.

سلام دختر نازم  چهار شنبه شرکت تعطیل بود و من و تو خونه بودیم تصمیم گرفتم برم دنبال کارای کارت ملی.خلاصه تو رو گذاشتم پیش مامان سکینه و رفتم کارامو انجام دادم و اومدم. مامان سکینه خونه خاله محبوبه بود و من اومدم مجبور شدم ناهار اونجا بمونم بعد از ظهر هم یه سر رفتیم پیش ملینا کوچولو.... خلاصه زن عمو و عمو علی ملینا کوچولو رو بردن حمام و توکلی ذوق میکردی ..... مامان اکرم زنگ زد و گفت که حال عمه لیلا خوب نیست ومن تهران نرم چون من میخواستم با خاله مریم فرداش برم تهران..من فهمیدم که عمه جون فوت کرده و خیلی ناراحت شدم و کلی گریه کردم و همه کلی ناراحت شدن....... شب هم بابا جون احمد و بقیه اومدن ساوه و فردا یعنی پنج شنبه خاکسپاری بود....
13 اسفند 1390

خدایا دلگیرم ..........

سلام دختر نازم  امروز اومدم فقط درد و دل کنم تر خدا از دست مامان ناراحت نشو آخه مامان خیلی تنهاست نمیتونه همه حرفی رو به همه بگه باید به تو بگه تا خالی بشه فدات بشم الهی کی بزرگ میشی مامان باهات حرف بزنه تا آروم بشه........ خیلی خیلی خوشحالم که تو دختری به خدا از ته دل میگم....... خیلی وقته یه جورایی دلم گرفته اعصابم به هم ریختست حوصله هیچ چیز و هیچ کس رو ندارم داغونمممممممممممم.نمیدونم چیکار کنم به کی بگم . هر کاری میکنم این حس بد ازم دور نمیشه همیشه باهامه اذیتم می کنه خدایا چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نمیگم بنده خوبی بودم ولی فکر کنم اونقدر ها هم بد نبودم که اینطوری عذاب بکشم. در مورد هر کی هر جور فکر می کنم غلط از آب در میاد به ه...
7 اسفند 1390