اسباب کشی نزدیک است.......
سلام عزیز دلم خوبی؟فدات بشم الهی.........
دیروز جمعه بود من و بابا داود از صبح رفتیم خونه ی جدید و تا ساعت 3.30 شستیم و سابیدیم
.gif)
خیلی خیلی خسته شدیم اومدیم خونه دوش گرفتیم بعد اومدیم پیش شما تازه از خواب بیدار شده بودی الهی فدات شم ناهار خوردیم و یه کم استراحت کردیم و دوباره با شما و مامان سکینه و بابا حسن رفتیم اونجاولی نازگلم خیلی شیطونی کردی فدات بشم الهی که اینقدر تو ماهی.........
شب هم اومدیم خونه از فرط خستگی سریع نماز خوندم و خوابیدم بابا به شما شام داده بود و اومده بودی کنارم خوابیده بودی.....
نصفه شب صدام کردی گفتی مامان اخه من خوابم نمیبره گفتم چرا الهی فدات شم گفتی میخوام اونجا بخوابم و با دست به وسط من و بابا اشاره کردی منم بغلت کردمو خوابوندمت بین خودمون 2 دقیقه نشد عسلم که خوابت برد بمیرم برات که حتماً احساس ناامنی کرده بودی..........
کیانای مامان انشالا تا 2 هفته ی دیگه میریم خونه ی خودمون خیلی ذوق دارم و خیلی خوشحالم و خدا رو هزار بار شکر می کنم.
من و بابا جون عاشقتیم و خیلی خیلی دوستت داریم ...........
.gif)


اسباب کشی نزدیک است.......
