کیانا خدامیکیانا خدامی، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 24 روز سن داره

فرشته ای از آسمون

تولد کیانای قندی مبارک

سلام گلم امروز ۱۱ اسفند ماها دیشب تولدت بود مامان سکینه و بابا حسن و عمو علی و عمو جواد و مبین و زن عمو بودند خیلی خوشحال بودی فدات بشم دختر گلی شده بودی تولدت مبارک الهی صد ساله بشی دختر ماهم! جمعه که مامان اکرم و باباجون احمد و خاله نرگس از تهران آمده بودند هم یه جشن تولد برات گرفتیم امسال ۳ تا جشن تولد برات گرفتم یکیشم ۵شنبه است دوستای خانوادگیمون که هنوز هیچکدوم نی نی ندارن و همشون عاشق تواءن خاله نسترن خاله نونا خاله ملیکاو...... دعا کن مامانی ۵ شنبه تعطیل باشه تا به سور و ساط مهمونی برسه !!!!!
18 ارديبهشت 1390

قربونت برم قند عسلم

کیانای مامان تو دعا کردی و مامان تعطیل بود خدارو شکرً!!!!! ۵شنبه صبح خاله مریم (ملاسلمانی)آمد خونه ما تا به مامان کمک کنه خلاصه همه چی رو آماده کردیم بعد هم ساعت ۵ خاله نونا و نسترن آمدند و باهم خونه رو درست کردیم.خیلی خیلی خوب شدمهمونا هم یکی پس از دیگری آمدند خیلی خیلی شب خوبی بود وخیلی خوش گذشت خیلی هم دختر گلی شده بودی و خدا رو شکر اصلاً اذیتم نکردی الهی فدات بشم خودت با مهمونا دست می زدی خلاصصه وقت کنم حتماً عکسای نازتو لینک می کنم. بعد از رفتن مهمونا من و بابا تا ساعت ۴ بیدار بودیم و راجع به مهمونی حرف میزدیم خداروشکر همه چیز به خوبی اجرا شد........... راستی ناقلا کلی هم پول جمع کردی میذارم توی حسابت باور کن تپل مپلی من....... ...
18 ارديبهشت 1390

واکسن 1سالگی

سلام شیرین عسل مامان دیروز صبح ۱ ساعت با باباجون مرخصی گرفتیم رفتیم واکسن یکسالگی تو زدیم ........... قربون صبوریت بشم مامانی  یه کم گریه کردی و بعد زود آروم شدی قبلاً تحقیق کرده بودم که واکسن راحتیه و تب نمیکنی و خیالم راحت بود.فقط دکتر گفت شاید بعد از ۱۰ روز یه کم تب کنی که من امیدوارم اینطوری نشه............. خلاصه که فردا هم مامان سکینه مهمونی میده آخرین مهمونی توی این خونشون تو چیزی از این خونه یادت نمیمونه فدات شم ولی برای من و بابا داود پر از خاطره ست.............. این هفته اگر خدا بخواد میریم تهران تا هم خریدکنم هم به مامانی اینا سر بزنیم دوست دارم دختر گلم می بوسمت ...
18 ارديبهشت 1390

مامانی تنبل چقدر دیر به دیر میای....

سلام قندی من امروز ۷ اردیبهشته خیلی وقته که تنبل شدم ببخش نازگلم تا ۲۷ فروردین شرکت تعطیل بود و من و تو حسابی کیف کردیم عزیزم از تعطیلات عید بگم که خیلی خوب بود و خیلی خوش گذشت ولی حیف نتونستیم بریم مسافرت یعنی باباجون خیلی مایل بود که بریم ولی به خاطر خونه ای که خریدیم یه کم خرجامون زیاد شد و ترجیح دادیم که نریم......البته تو ناراحت نشی ها فدات بشم میبرمت هر جا که بخوای فکر پول را از الان نکنی ها ......... خلاصه خیلی نگران بودم بعد از تعطیلات با پرستارت کنار نیای ولی از اونجایی که خیلی ماهی اصلا اذیت نکردی...... راستی دایی جون حسین رفت سربازی البته الان خدارو شکر آموزشیش تموم شده ۲ ماه دیگه هم کفالت میگیره و خلاص البته اگه به امید خدا قان...
18 ارديبهشت 1390

مامان عاطفه اعصابش خرده...................

سلام نازنینم اعصابم خرده چون اونی که بابا حسن خونه رو بهش فروخته بقیه پولو نداده خدای نکرده اگه یه کم دیگه دیر بشه شاید زبونم لال مجبور بشیم معامله خونه رو فسخ کنیم چون باباداود روی این پول حساب کرده بود............ کیانای گلم تو با اون دستای ناز و کوچولوت از ایزد یکتا بخواه تا هر چه زودتر مشکل هممون به خوبی حل بشه........... دیشب مامان فرخ یعنی مامان بزرگ بابا داود از سوریه اومده بود و همگی شام اونجا بودیم کلی بازی کردی و خیلی شاد بودی خدارا صد هزار مرتبه شکر.......... دخترم دعا یادت نره فعلاً بای
18 ارديبهشت 1390

مامانی خیلی حالش بده.....

سلام قند عسل مامان دلم برای دیدنت پر میکشه قربونت برم که دیشب ازت خواستم برام دعا کنی خوب شم خوب شدم فدای اون دستای نازت بشم مامان جون خیلی نگرانتم آخه مامان چیز مقوی نمی تونه بخوره ترخدا تو قوی باش و از مامان تغذیه کن تا مامان خوب بشه و بتونه بخوره. دیشب رفته بودیم به زن عمو رضا سر بزنیم چشمش راعمل کرده یکی میگفت دختری یکی میگفت پسری ولی مناول از خدا میخوام صحیح و سالم و صالح باشی و بعد هم چیزی باشی که بابا داود دوست داره آخه برای من فرقی نمیکنه فدات بشم الهی هرچی که باشی من برات میمیرم بابایی هم همینطور فعلاً برم سرکارم باید کارا مو انجام بدم دوستت دارم مواظب خودت باشد عروسک مامان ...
9 شهريور 1388

استعلاجی مامانی

سلام عسل مامانی الهی فدات بشم مامان یه چند وقته فرصت نکرده برات بنویسه یک هفته استعلاجی داشتم دورت بگردم آخه تو خیلی ابراز وجود کرده بودی و حال مامانی خیلی بدبود.قربون اون هیکلت بشم پسته خندون مامانی تر خدا یه کم آروم شو و مامان روکم اذیت کن بابایی دیگه کم آورده ناراحته از این که من حالم خوب نیست الهی قربون دوتاییتون برم من بعد از خدا شما رو دارم مواظب خودت باش هر چند مامان چیزی نمیخوره ولی از بدن خودم هر چی دوست داری تغذیه کن فقط سعی کن قوی وصبور باشی به خدای مهربون می سپارمت فدات بشم قندی مامان ...
27 مرداد 1388