خدایا کمکم کن فقط تو را تو قدم بردارم....
سلام قند عسل مامان
خیله وقته که فرصت نکردم بیام برات بنویسم خیلی سرم شلوغه ممیزی ایزو نزدیکه و من با کلی کارای عقب افتاده موندم البته قلب من نمیخوام از ناراحتی هام برات بگم می خوام از اتفاقات این چند وقته برات بگم....
بعد از عروسیهای پی در پی ماه محرم بود که امسال هم تا چشم برهمگذاشتیم گذشت عاشورا و تعطیلات آن مامانی اکرم و باباجون با خاله اینا مهمون ما بودند خونه عمو محمد هم برای حلیم معصومه رفتیم که خیلی خوب بود چهارشنبه و پنج شنبه هم شرکت تعطیل بود ولی من به خاطر کارام رفتم شرکت....
دختر گلم روزها مثل برق و باد می گذره و تو جلوی چشام قد میکشی مهربونم از یه جهت خیلی خوشحالم که سعادت مادر بودن و از اون مهمتر سعادت مادر دختر گلی چون تو را داشتم و دارم و از یه جهت غمگینم برای اینک تجربه ثابت کرده هر چی بچه ها بزرگتر و پدر و مادرا پیرتر بشن فاصله بینشون بیشتر میشه......
کیانای من نمیدونم اون موقع که اونقدر بزرگ بشی که بتونی این وبلاگو ببینی من باشم یا نه ولی حس مالکیتی که روت دارم اجازه نمیده ازت بگذرم یا حتی بذارم ازدواج کنی ولی دست تقدیر هر چی که باشه امیدوارم نزدیک خودم باشی هر چند مامانی اکرم روزی که برای خداحافظی عروسی رفتیم گفت اگه خودت دختر داشتی میذاشتی ازت دور بشه؟.......
وای دخترم وقتی به گذشته برمی گردم میبینم که در ازدواج به دل مهربون پدر و مادرم کم توجهی کردم عشق به بابات تموم وجودمو به اتیش کشونده بود و دیگه نمتونستم مخالفتی با اینکه در شهرستان زندگی کنیم داشته باشم...
ازدواج کردم و..... حتی الان بعد از گذشت 6 سال هنوز به دوری شون عادت نکردم و کمبودشون رو در نزدیکم کاملاً حس می کنم....
آره عزیزم! نمیدونم دعات کنم عشق سالم رو تجربه کنی یا نه ؟ از طرفی دوست دارم انشالا زندگی مشترکتو با عشق شروع کنی و از طرفی می ترسم نتونی تصمیم عاقلانه بگیری البته اگه دختر منی که بهترین راهو انتخاب می کنی مطمئنم ولی به فکر من و بابا جونم باش ما به غیر از تو کسی رو نداریم
خیلی پرحرفی کردم دلم گرفته بود باهات درد و دل کردم
دوستت دارم .......... بای


خدایا کمکم کن فقط تو را تو قدم بردارم....
