کیانا خدامیکیانا خدامی، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 24 روز سن داره

فرشته ای از آسمون

دخترم سرم خیلی شلوغه مامانو ببخش.....

سلام نازگل مامانی چند وقته فرصت نکردم بیام برات بنویسم باز دوباره سیستم من مشکل پیدا کرده.... خدارو شکر عمل باباجون احمد به خوبی و خوشی انجام شدوالان خیلی بهتره این از این خبر گل مامان خیلی خیلی استرس داشتم و خدارو شکر به خیر گذشت.... دیگه اینکه همون هفته زن عمو سمیه رو پاگشا کردم چون توی ماه رمضون سختم بود خلاصه خیالم راحت شد و باری از دوشم برداشته شد...... گل مامان جدیداً خیلی شیطون شدی خیلی بامزه شیطونی می کنی همه کلی از دستت می خندن .... راستی شاید تا قبل از اینکه عمو جواد بره سربازی جشن نامزدی بگیره فعلاً معلوم نیست بهت خبر میدم.. مامانی روزه میگیره داره غش میکنه دو سال خوردیم عادت کردیم هههههه.......... ببخشید پراکنده حرف ز...
16 مرداد 1390

ای خدا ترا به بزرگیت گوشه چشمی به پدرم نظر کن....

اعصابم داغونه استرس مثل خوره داره جونمو می خوره بابای مهربونم الان توی اتاق عمله ........... خدا جون کمکش کن طاقت بیاره بهش توان بده تحمل کنه خدایا به خودت می سپارمش ......... کیانا جون مامان ترخدا دعا کن مامانی عاشق باباجونه........
4 مرداد 1390

خدایا پدر مهربونمو به خودت می سپارم.......

کیانای من سلا بدون م به قول خودت......... اعصابم داغونه گل مامان باباجون احمد امروز رفت بستری بشه تا فردا کمرشو عمل کنه! خیلی نگرانشم کیانا دارم دیوونه میشم. بذار بزرگ بشی میفهمی مامان چی میگه پدر همه چیز دختره مادرم خیلی خوبه ها ولی پدر تکیه گاه دختره !دلم برای باباجون احمد می سوزه از وقتی من یادم میاد همیشه مریضه 8 سال پیش هم که قلبشو عمل کرده تر خدا تو با اون دستای ناز و کوچولوت از خدا بخواه باباجون زودتر خوب بشه ........ فردا انشالا میریم تهران من کلاس آزمونهای سیم و کابل دارم خداروشکر که بهونه دارم و دیگه نیاز نیست مرخصی بگیرم دلم برای باباجون احمد پر میزنه هر روز زنگ میزنه حال تو و باباجون داود رو میپرسه همکارام تعجب میکنن ولی...
3 مرداد 1390

مسافرت دوباره به همدان با جیگر مامان

سلام گل دختر مامان الهی فدات بشم آخر هفته گذشته با خاله نونا و خاله نسترن و خاله عاطفه رفتیم همدان یعنی اصلا قصد نداشتیم بریم بچه ها اصرار کردند که اگه شما نیاید ما هم نمیریم خلاصه به زور مرخصی گرفتیم و رفتیم چهارشنبه غروب راه افتادیم ما ماشین برنداشتیم و با خاله نونا اینا رفتیم ساعت 10 همدان بودیم توی ماشین یه کم اذیت شدی الهی مامان فدات بشه ولی با عروسکت کلی بازی کردی و کلی هم خاله نونا قربون و صدقت می رفت........ وقتی رسیدیم خونه گرفتیم و مستقر شدیم شام خوردیم و رفتیم گنجنامه خیلی خنک بود کلی کیف کردیم ولی جیگر مامان لا لا کرده بود و اصلاً بیدار نشد ساعت 3 بود آمدیم خونه وخوابیدیم........ صبح ساعت 8 بیدار شدیم و وسایلو جمع و جور کردیم...
3 مرداد 1390

دختر گلم خیلی به هم ریختم.........

سلام مامانی خیلی دلم برای نوشتن برای تو تنگ شده بود از سیستم خودم نمیتونستم برم تو سایت اومدم پیش خاله اعظم دارم برات می نویسم....... هفته گذشته رفتیم تهران خیلی بد بود با بابا جون رفتیم خرید گوشیم رو دزد زد خیلی ناراحت شدم آخه اون هدیه بابا جون برای روز زن بود ولی بابا جون نذاشت به 24 ساعت برسه بهترشو برام خرید ولی خودم خیلی حرص خوردم ....... اگه پراکنده حرف می زنم مامانو ببخش چون یه چند روز فاصله افتاده گیج شدم ........ کیانای من قند من عسل من خیلی خیلی دوست دارم راستی کار دایی جونم درست شد و خدارو شکر معاف شد خدایاشکرت....... دوباره بهت سر میزنم مامانو ببخش.
28 تير 1390

خدایا به خاطر تمامی موهبتها ازت ممنونم

خیلی وقته که می خوام بیام و بنویسم البته نوشتم ولی اون جور که دلم می خواد نیست دختر مهربونم خیلی ماهی....... هر وقت ساعت 10 میای شیر بخوری مامانو بغل میکنی ومیری سمت اتاق شیردهی الهی مامان فدات شه که کلی ذوق میکنی تا مامانو میبینی........... چقدرم شیرین حرف میزنی اوتاد:افتاد سلا:سلام ممنو:ممنون مسی:مرسی دیای:دربیار ددو:دبا صدای فتحه و او:به معنای دمپایی کش:کفش بدی:بده کلاً همه چی میگی قندعسلم  خیلی ماه حرف میزنی خیلی خیلی.... راستی سه شنبه با عمو جوادوزن عمو سمیه رفتیم قم هم برای تو خرید کنیم هم برای عمو جواد چون زن عمو مار را برای شام فردا شبش دعوت کرده بودند و به اصلاح پاگشا مون کردند توی قم خیلی خوش گذشت و ک...
25 تير 1390

بالاخره سیستم مامان عاطی درست شد..........

سلام قندی مامان چطوری جگر گوشه من فدات بشم قدتو برم عسل مامان ............. حالم اصلاَ خوب نیست خوابم میاد شدید دیروز با دوستا رفتیم یکی از روستاهای اطراف ساوه به نام کندج بد نبود خوش گذشت ولی خیلی خسته شدیم شب هم رفتیم عروسی بیشتر خسته شدیم ولی عسل مامان شام نخورد اعصابم خرد شد خوابیدی........... تا بیایم خونه و بخوابیم ساعت 3 شد صبح به زور آمدم سرکار ........ فردا نیمه شعبانه و ما تعطیلیم خدا را به حق آقا امام زمان قسم میدهم که مشکلات و گرفتاریهای همه رو حل کنه و تو و همه بچه های نازو رو در پناه خودش حفظ کنه اللهم عجل لولیک الفرج                آمین ...
25 تير 1390

هنوز سیستم مامان درست نشده؟

سلام دختر گلم خوبی ؟هنوز سیتم من درست نشده اینبار پیش خاله یکه آمدم برات بنویسم....... هفته گذشته با خاله نرگس ومامانی اکرم و دایی جون رفتیم همدان خیلی شهر قشنگی بود و خیلی خیلی خوش گذشت گنجنامه و غار علیصدر هم رفتیم خیلی بهت خوش گذشت کلی کیف کردی ولی حیف توی غار همش خواب بودی عسل مامان ومن ناراحت شدم که تو لالا کرده بودی خنک بود حسابی حال کردی هر وقت سیستم مامان درست بشه میام و برات عکس میذارم و کلی به وبلاگت میرسم مامانو ببخش دوستت دارم خیلی زیاد ....... ...
13 تير 1390

کیانای من رفته بود ددر........

سلام یکی یدونه من...... قربونت برم این تعطیلات خیلی خوب بود پنج شنبه من رفتم سرکار توموندی پیش مامان سکینه چون پرستارت رفته بود اراک خلاصه ساعت 2 آمدم خونه خیلی دختر خوبی بودی و اصلاً اذیت نکرده بودی الهی مامان فدات بشه....... بعدکه بابا داود آمد رفتیم خونه آماده شیم بریم تهران که فردابریم شمال آخ جون میخواستم بریم برای دایی حسین خواستگاری....الهی فدای داداشم بشم ..ساعت 7 رسیدیم تهران کلی همه خوشحال بودند و حال و هوای همه یه طور دیگه بود توهم خیلی ماه شده بودی وکلی شیطونی می کردی خلاصه صبح ساعت 5 بیدار شدیم و همراه مامانی اکرم و باباجون احمدو خاله جون نرگس راه افتادیم خیلی خلوت و خنک بو...
18 خرداد 1390

کیانای من خیلی خیلی دوست دارم..

سلام روح من عمرمن عشق من.......... دیروز من با بابا داود رفتیم اراک باید در همایش بزرگ مسئولین کنترل کیفیت شرکت می کردم باباجونم اداره صنایع کار داشت.خلاصه تو موندی پیش مامان سکینه ومارفتیم کارمون طول کشیدبعد از اون با اجازه قندی رفتیم رستوران صمیعی ناهار خوردیم ببخشید........ تا بیاییم خونه دنبال تو ساعت 5.30 شد تا وارد شدم خندیدی پریدی بغلم وگفتی می می! فکر کنم منو شبیه تانکر شیر میدیدی>>>>>>>...ههههههه توی همایش که بودم همش صورت ماهتو تصور می کردم و دلم برات قنج می رفت...... بعد من رفتم دوش گرفتم هوا خیلی خیلی گرم بود عمو جواد خواهش کرد شام بمونیم تا برن در مورد مراسم عقد صحبت کنند...........
10 خرداد 1390