کیانای من خیلی خیلی دوست دارم..
سلام روح من عمرمن عشق من..........
دیروز من با بابا داود رفتیم اراک باید در همایش بزرگ مسئولین کنترل کیفیت شرکت می کردم باباجونم اداره صنایع کار داشت.خلاصه تو موندی پیش مامان سکینه ومارفتیم کارمون طول کشیدبعد از اون با اجازه قندی رفتیم رستوران صمیعی ناهار خوردیم ببخشید........ تا بیاییم خونه دنبال تو ساعت 5.30 شد تا وارد شدم خندیدی پریدی بغلم وگفتی می می!
.gif)
فکر کنم منو شبیه تانکر شیر میدیدی>>>>>>>...ههههههه
.gif)
توی همایش که بودم همش صورت ماهتو تصور می کردم و دلم برات قنج می رفت......
.gif)
.gif)
بعد من رفتم دوش گرفتم هوا خیلی خیلی گرم بود عمو جواد خواهش کرد شام بمونیم تا برن در مورد مراسم عقد صحبت کنند.........
.gif)
ساعت 8 دایی مهدی(دایی باباداود) اس ام اس داد که ممکنه شب زلزله بیاد آخه دایی مهدی توی ستاد بحرانه......متهم خیلی ترسیدیم و خونه باباحسن شب هم خوابیدیم آخه خونشون ضد زلزله است...
.gif)
خدارو شکر اتفاقی نیفتاد وصبح آمدیم سرکار
قند عسلم فعلاً بای


کیانای من خیلی خیلی دوست دارم..
