کیانا خدامیکیانا خدامی، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 23 روز سن داره

فرشته ای از آسمون

رفته بودیم عقد کنان با عسل مامان

سلام گلم خوبی عسلم چهار شنبه اون هفته قرار بود با مامان سکینه و بابا حسن و باباجون داود بریم قم عقد بهاره(نوه عمه بابا جون)خلاصه از سر کار اومدم و رفتم آرایشگاه وبعد اومدم خونه و کم کم آماده شدیم بریم بابا جونم اومد دوش گرفت و حاضر شد بعد هم رفتیم دنبال مامان سکینه و بابا حسن و رفتیم خدایی خوب بود و خوش گذشت امیدوارم خوشبخت بشن......... شب تا بیایم و بخوابیم ساعت 2 شد ولی خدا رو شکر مامانی تعطیل بود و خیالش راحتتتتتتتتتتتتتتت فردا قرار بود خاله لیلا و خاله اعظم بیان کمکم تا اساس ها رو با هم جمع کنیم.صبح اومدن و تا شب کلی کار انجام دادیم شما هم با  بابا رفتی خونه مامان سکینه چون لیلا هم یلدا کوچولو رو آورده بود و شما با هم نمیساختی...
10 خرداد 1391

مامانی بدی؟

سلام نازگل مامان خیلی وقته که فرصت نکردم بیام و برات بنویسم بمیرم برات شرمنده نازنازی من آخه مامان گوش شیطون کر تازه یه کم بهتر شده میدیدی که چقدر حالم بدبود اولین بارون پاییزی که اومد حالم بهتر شد مامانی اکرم هم اومد یه هفته پیشم موند و کلی بهم روحیه داد و حالمو بهتر کرد درست شب فطر هم که خاله نرگس و مهیار جیگر اومده بودند تا ما شب عید تنها نباشیم چون مامان بابا داود رفته بودند مشهدخلاصه که خاله اینا تا دوشنبه بعد از ظهر بودند و بعد رفتند ولی مامانی اکرم موند و باهم رفتیم دکتربرای اولین بار تومطب صدای قلب نازنینتو شنیدم الهی فدات بشم نمیدونی چه حالی شدم اشک تو چشام جمع شده بود بعد از اونم حالم خیلی بهتر شد و همش به مامانی طفلکی دستور می د...
8 خرداد 1391

کیانای دردونه ....شده همه کس این خونه

سلامممممممممممم خوبی نفسم عسلم زندگیم نازدونه یدونه ...................... ای عزیزترین موجود دوست داشتنی دنیا با تموم وجودم دوستت دارم.عزیز دلم وقتی خونه پر میشه از قهقهه های قشنگت به خودم می بالم و صد هزار مرتبه خدارو شکر میکنم... عزیزم امروز وقتی می خواستم بیام سرکار بیدار شده بودی و صدام کردی گفتی مامان! گفتم جانم  داری کجا میری؟ سرکار عسلم. نر و دیگه تر خدا........ کیانای گلم تو رو خدا مامانو اذیت نکن دیگه باید یرم زود میام گلم باشه... بیا پیشم لالا کن نازگل دیرم میشه ولی میام عزیزم باشه(در حالی که کنارت دراز کشیدم و تو داری با صورتم بازی میکنی گفتی) مامان دوستت دارم منم دوستت دارم الهی فدات بشم بعد از ظ...
7 خرداد 1391

قلب من برای تو می تپد....

سلام برگ گلم خوبی؟الهی دورت بگردم کیانای من روز به روز شیرینتر میشی ....با اون حرف زدن قشنگت... دیروز وقتی اومدم خونه خیلی خوشحال بودی هنوز لباسامو در نیاورده بودم حدود نیم ساعت باهات بازی کردم کیف میکردم وقتی صدای قهقهه های قشنگتو می شنیدم .همراه با تو پر از هیجان شده بودم خیلی حال کردیم خیلی........... شب قرار بود با خاله لیلا و خاله اعظم بریم پارک.حدود 1 ساعت با هم خوابیدیم بعد بیدار شدیم باباجون اومد و شام خوردیم بعد رفتیم پارک کلی بازی کردی و خیلی بهت خوش گذشت....... امشب عقد نوه عمه بابا داود قم دعوت داریم قرار نبود بریم ولی خوب دیدم باباجون دوست داره بره منم قبول کردم بریم البته دور از ادب هم بود چون فقط ما رو خانوادگی د...
3 خرداد 1391

اسباب کشی نزدیک است.......

سلام عزیز دلم خوبی؟فدات بشم الهی......... دیروز جمعه بود من و بابا داود از صبح رفتیم خونه ی جدید و تا ساعت 3.30 شستیم و سابیدیم خیلی خیلی خسته شدیم اومدیم خونه دوش گرفتیم بعد اومدیم پیش شما تازه از خواب بیدار شده بودی الهی فدات شم ناهار خوردیم و یه کم استراحت کردیم و دوباره با شما و مامان سکینه و بابا حسن رفتیم اونجاولی نازگلم خیلی شیطونی کردی فدات بشم الهی که اینقدر تو ماهی......... شب هم اومدیم خونه از فرط خستگی سریع نماز خوندم و خوابیدم بابا به شما شام داده بود و اومده بودی کنارم خوابیده بودی..... نصفه شب صدام کردی گفتی مامان اخه من خوابم نمیبره گفتم چرا الهی فدات شم گفتی میخوام اونجا بخوابم و با دست به وسط من و بابا اشاره کرد...
30 ارديبهشت 1391