کیانا خدامیکیانا خدامی، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 18 روز سن داره

فرشته ای از آسمون

کیانای من رفته بود ددر........

1390/3/18 8:26
185 بازدید
اشتراک گذاری

سلام یکی یدونه من......

قربونت برم این تعطیلات خیلی خوب بود پنج شنبه من رفتم سرکار توموندی پیش مامان سکینه چون پرستارت رفته بود اراک خلاصه ساعت 2 آمدم خونه خیلی دختر خوبی بودی و اصلاً اذیت نکرده بودی الهی مامان فدات بشه.......

بعدکه بابا داود آمد رفتیم خونه آماده شیم بریم تهران که فردابریم شمال آخ جون میخواستم بریم برای دایی حسین خواستگاری....الهی فدای داداشم بشم ..ساعت 7 رسیدیم تهران کلی همه خوشحال بودند و حال و هوای همه یه طور دیگه بود توهم خیلی ماه شده بودی وکلی شیطونی می کردی

خلاصه صبح ساعت 5 بیدار شدیم و همراه مامانی اکرم و باباجون احمدو خاله جون نرگس راه افتادیم خیلی خلوت و خنک بود حدس می زدیم به خاطر تعطیلات شلوغ باشه ولی خدارو شکر ساعت 9.50 ساری بودیم بین راه نیم ساعتم برای صبحانه معطل شدیم

باباجون توی دانشگاه منابع طبیعی جا برامون گرفته بود سریع رفتیم ومستقر شدیم راستی عمو مهدی و مهیار جون هم قرار بود با ماشین را بیان البته عمو مهدی ماشین خریده بود ولی هنوز گواهینامه اش نیامده بود

ساعت 6 کم کم آماده شدیم رفتیم گل و شیرینی گرفتیم ورفتیم خونه منصوره جون خیلی خیلی شب قشنگ و رویایی و به یاد ماندنی بود خیلی خوش گذشت لطف کردن شام هم مارا نگه داشتند

 خیلی هم تدارک دیده بودند دایی جون سر پست بود و نتونسته بود که بیاد و بابای منصوره جونم جواب نهایی را موکول کرد به دیدن دایی جون و ارتباط بیشتر خانواده ها

smiley1631.gif

خلاصه شب آمدیم همون دانشگاه وکلی راجع به قضیه حرف زدیم وخوابیدیم

صبح هم رفتیم دریاچه تفریحی آب بندون خیلی خوب بود غروب هم رفتیم دریا زنگ زدیم زن دایی جون(اشالا) هم آمدخیلی حرف زدیم و بعد هم آمدیم و خوابیدیم صبح هم به سمت تهران حرکت کردیم وساعت 10.50 تهران بودیم کمی استراحت کردیم و ناهار خوردیم بعد آمدیم ساوه سر راه رفتیم خونه خاله نسترن اینا پولشون رو بدیم شام موندیم تا بیاییم و بخوابیم ساعت 11 شد ولی کلاً خیلی خیلی خوش گذشت.........

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)