کیانا خدامیکیانا خدامی، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 19 روز سن داره

فرشته ای از آسمون

کیانا و پیتزا هفت کهکشان!!

سلام نازدونه ی من تو عاشق پیتزایی روز ولنتاین شام رفتیم پیتزا هفت کهکشان که طبقه ی بالاش یه زمین اسباب بازی کوچولو داره واسه نی نی ها  حالا تو قبل از خوردن پیتزا.  و حالا بعد از خوردن پیتزا....... نوش جان خوشگل خانم مامان     ...
6 اسفند 1392

کیانا و ملینا و ماهان.......

سلام یه روز که اومدم دنبالت خونه ی مامان سکینه گریه کردی که دلت واسه ماهان کوچولو تنگ شده ببرمت خونه ی عمو علی هر چی اصرار کردم که خسته ام قبول نکردی ........ منم راستش دلم نیومد اذیتت کنم دلم میخواست شاد بشی. خلاصه بردمت اونجا و غرق شادی و بازی شدی. کیف میکردم وقتی میدیدم این کار چقدر خوشحالت میکنه.آخه تو عاشق بچه های عمو علی هستی از بس مهربونی قربونت برم......... بدون شرح ایشالا وقتی هم بزرگ شدید بازم با هم مهربون باشید    ...
6 اسفند 1392

وقتی کیانا پا تو کفش بزرگترا میکنه!!!!!!

سلام یکی یدونه   هفته ی قبل یه شب رفتیم خونه ی مامان سکینه من تا چکمه هامو درآوردم دیدم داری بد نگاه میکنی ولی منظورتو نفهمیدم و این گونه شد  هر چی میگم خودتم داری میگی مامان مال من تخ تخ نمیکنه و این گونه شد که مامان اکرم قول داد واسه تولدت واست کفش تخ تخی بخره و حالا مقایسه ی کفش ها قربون اون نگاه کردنت بشم من این بار نوبت حسادت به جورابهای من رسید میگن دختر هووی مادره بد نمیگن ها قربونت برم نفسم دوستت دارم   ...
6 اسفند 1392

ولنتاین مبارک

همسرم همه هستی من ولنتاین مبارک    عاشقانه دوست دارم   بابت تمام زحمتی که برای زندگیمون میکشی دستت رو میبوسم      نازگل گله نکنی ها تو عکس اولی تو هستی دیگه ...
27 بهمن 1392

نقــــــــــــــــــــــاش کوچولوی من!

سلام گل نازم خوبی عسلم؟ یه روز که حالت خوب بود و همه نشسته بودیم یه ورق و خودکار برداشتی و نقاشی کشیدی! گفتم اینا کین؟ گفتی تو و مامان سکینه و خاله محبوبه! گفتی اونی که یه وری کشیدی مامان سکینه هست که مایل به طرف تو نشسته بود. گفتم اونا چیه جلوی دهنش کشیدی؟ گفتی داره حرف میزنه دیگه! ما رو میگی و همگی تو رو چلوندیم قربونت برم نقاش کوچولوی من!   ...
26 بهمن 1392

مسافرت رامسر....

سلام عزیزم چند روز تعطیلی آخر ماه صفر رو رفتیم رامسر. با وجود سردی هوا و لی خیلی خیلی خوش گذشت. اینم چند تا عکس از مه و برف و بارون .....    کيانا و يلدا تو آلاچيق لم دادند    يه کم سرماي هوا به فعاليت وادارشون کرد    باز هم سردشونه اين دو تا ووروجک  يه عسک خانوادگي از جواهر ده فقط کيانا رو تو اين عکس داشته باش    با وجود سردي هوا ولي کلي خوش گذشت.  عکسهاي کنار دريا    کيانا و بابا  کيانا و مامان    کيانا و يلدا تو حياط ويلا با ژست خفن    يه عسک دوستانه    از گذاشتن ما بقي عکسها به دلي...
30 دی 1392

برای دخترم

  دختر که باشی می دونی اولین عشق زندگیت پدرته دختر که باشی میدونی محکم ترین پناهگاه دنیا آغوش گرم پدرته دختر که باشی میدونی مردانه ترین دستی که میتونی تو دستات بگیری و بعدش دیگه از هیچی نترسی دستای مهربون و گرم پدرته ..... دختر که باشی میدونی همه دنیا پدرته .... دختر که باشی میدونی هر جای دنیا که باشی چه کنارت باشه چه نباشه قویترین فرشته نگهبان زندگیت پدرته.. دخترم همیشه بابایی رو بیشتر از من دوست داشته باش   برای دختر گلم و بهترین بابای دنیا داوود عزیزم الهی من فدای دوتاتون بشم ...
26 دی 1392

دلتنگی.....

سلام عسلم دیروز داشتم میرفتم کلاس یه جمله ای رو پشت ماشین دیدم تنم لرزید: اگر دل گرفتن دست پدر و مادرت را نداری، جگر زیر پا گذاشتن آنها را هم نداشته باش!!     یعنی کلی فکرم مشغول شد.کلی دلتنگ مامان اکرم شدم که الان 25 روزه تهران هستن به خاطر کمردرد باباجون احمد!!!!!! خیلی ناراحتم و خیلی دلم براشون میسوزه بابا که اون طوری درد میکشه مامانم که اونطوری رنجور وخسته شده یعنی داغونم کیانا داغوننننننننننن! خداوندا زیباترین لحظه ها را نصیب مادرم کن ، که زیباترین لحظه هایش را به خاطر من از دست داده است ... مادرم دوستت دارم   خدایا... به بزرگیت قسم، توعکسهای دست جمعی، جای هیچ پدر ...
8 دی 1392

بوت های جدید کیانا......

سلام برگ گلم نفسم همه عمرم و عشقم و امیدم!!!!!!!! جمعه با عمو سعید و خاله اعظم رفتیم واسه خرید عروسی. انشالا 7 اسفند عروسیشونه . امیدوارم که همه ی جوونا خوشبخت و سعادتمند باشن این دو تا هم همینطور خلاصه وقتی عمو سعید مشغول خرید بود و تو مغازه بودند من و شما اومدیم بیرون و جلوی مغازه کبوترها رو تماشا کردیم تو شیطنت میکردی فراریشون میدادی بعد میگفتی مامان خودشون سیر شدند رفتند منم از فرصت استفاده کردم و چند تا عکس گرفتم! یعنی عاشق این ژستت هستم عسل من من مشغول دیدن ویترین بودم که دیدم یواشکی داری میری زبون بسته ها رو فراری بدی صدات کردم کیانا ژست رو داشته باش فقط!!!!! بعد موقع برگشتن یه جفت بوت دیدم خیلی خوشم ا...
8 دی 1392

ترافل ژله و کیانا!

سلام نفسم پنج شنبه شب بر خلاف اکثر هفته ها خونه بودیم و من وعسل خانم خیلی حوصلمون سر رفته بود و این گونه شد که دیدم کیانا خانم ترافل ها رو آورده و داره بازی میکنه منم رفتم مشغول شدم گفتم بذار اسمت رو با ترافل بنویسم!!!! این هنر دست من و کیانا کلی شکل و اجسام هندسی درست کردیم و خیلی خیلی خندیدیم. تجربه ی خوبی بود. بعد کیانا برد که بذارتشون سر جاش که باباش مثل این برق گرفته ها پرید از جاش و گفت کیانا جونم بعد از این همه دستمالی کردن که نمیشه دیگه اینا رو استفاده کنی بابا!!!! کیانا یه کم مردد شد و گفت بابا حیفه آخه تو میخوری دیگه!!!!!! کیانا بابای کیانا  من   ...
8 دی 1392