کیانا خدامیکیانا خدامی، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 18 روز سن داره

فرشته ای از آسمون

مسافرت دوباره به همدان با جیگر مامان

سلام گل دختر مامان الهی فدات بشم آخر هفته گذشته با خاله نونا و خاله نسترن و خاله عاطفه رفتیم همدان یعنی اصلا قصد نداشتیم بریم بچه ها اصرار کردند که اگه شما نیاید ما هم نمیریم خلاصه به زور مرخصی گرفتیم و رفتیم چهارشنبه غروب راه افتادیم ما ماشین برنداشتیم و با خاله نونا اینا رفتیم ساعت 10 همدان بودیم توی ماشین یه کم اذیت شدی الهی مامان فدات بشه ولی با عروسکت کلی بازی کردی و کلی هم خاله نونا قربون و صدقت می رفت........ وقتی رسیدیم خونه گرفتیم و مستقر شدیم شام خوردیم و رفتیم گنجنامه خیلی خنک بود کلی کیف کردیم ولی جیگر مامان لا لا کرده بود و اصلاً بیدار نشد ساعت 3 بود آمدیم خونه وخوابیدیم........ صبح ساعت 8 بیدار شدیم و وسایلو جمع و جور کردیم...
3 مرداد 1390

دختر گلم خیلی به هم ریختم.........

سلام مامانی خیلی دلم برای نوشتن برای تو تنگ شده بود از سیستم خودم نمیتونستم برم تو سایت اومدم پیش خاله اعظم دارم برات می نویسم....... هفته گذشته رفتیم تهران خیلی بد بود با بابا جون رفتیم خرید گوشیم رو دزد زد خیلی ناراحت شدم آخه اون هدیه بابا جون برای روز زن بود ولی بابا جون نذاشت به 24 ساعت برسه بهترشو برام خرید ولی خودم خیلی حرص خوردم ....... اگه پراکنده حرف می زنم مامانو ببخش چون یه چند روز فاصله افتاده گیج شدم ........ کیانای من قند من عسل من خیلی خیلی دوست دارم راستی کار دایی جونم درست شد و خدارو شکر معاف شد خدایاشکرت....... دوباره بهت سر میزنم مامانو ببخش.
28 تير 1390

خدایا به خاطر تمامی موهبتها ازت ممنونم

خیلی وقته که می خوام بیام و بنویسم البته نوشتم ولی اون جور که دلم می خواد نیست دختر مهربونم خیلی ماهی....... هر وقت ساعت 10 میای شیر بخوری مامانو بغل میکنی ومیری سمت اتاق شیردهی الهی مامان فدات شه که کلی ذوق میکنی تا مامانو میبینی........... چقدرم شیرین حرف میزنی اوتاد:افتاد سلا:سلام ممنو:ممنون مسی:مرسی دیای:دربیار ددو:دبا صدای فتحه و او:به معنای دمپایی کش:کفش بدی:بده کلاً همه چی میگی قندعسلم  خیلی ماه حرف میزنی خیلی خیلی.... راستی سه شنبه با عمو جوادوزن عمو سمیه رفتیم قم هم برای تو خرید کنیم هم برای عمو جواد چون زن عمو مار را برای شام فردا شبش دعوت کرده بودند و به اصلاح پاگشا مون کردند توی قم خیلی خوش گذشت و ک...
25 تير 1390

بالاخره سیستم مامان عاطی درست شد..........

سلام قندی مامان چطوری جگر گوشه من فدات بشم قدتو برم عسل مامان ............. حالم اصلاَ خوب نیست خوابم میاد شدید دیروز با دوستا رفتیم یکی از روستاهای اطراف ساوه به نام کندج بد نبود خوش گذشت ولی خیلی خسته شدیم شب هم رفتیم عروسی بیشتر خسته شدیم ولی عسل مامان شام نخورد اعصابم خرد شد خوابیدی........... تا بیایم خونه و بخوابیم ساعت 3 شد صبح به زور آمدم سرکار ........ فردا نیمه شعبانه و ما تعطیلیم خدا را به حق آقا امام زمان قسم میدهم که مشکلات و گرفتاریهای همه رو حل کنه و تو و همه بچه های نازو رو در پناه خودش حفظ کنه اللهم عجل لولیک الفرج                آمین ...
25 تير 1390

هنوز سیستم مامان درست نشده؟

سلام دختر گلم خوبی ؟هنوز سیتم من درست نشده اینبار پیش خاله یکه آمدم برات بنویسم....... هفته گذشته با خاله نرگس ومامانی اکرم و دایی جون رفتیم همدان خیلی شهر قشنگی بود و خیلی خیلی خوش گذشت گنجنامه و غار علیصدر هم رفتیم خیلی بهت خوش گذشت کلی کیف کردی ولی حیف توی غار همش خواب بودی عسل مامان ومن ناراحت شدم که تو لالا کرده بودی خنک بود حسابی حال کردی هر وقت سیستم مامان درست بشه میام و برات عکس میذارم و کلی به وبلاگت میرسم مامانو ببخش دوستت دارم خیلی زیاد ....... ...
13 تير 1390

کیانای من رفته بود ددر........

سلام یکی یدونه من...... قربونت برم این تعطیلات خیلی خوب بود پنج شنبه من رفتم سرکار توموندی پیش مامان سکینه چون پرستارت رفته بود اراک خلاصه ساعت 2 آمدم خونه خیلی دختر خوبی بودی و اصلاً اذیت نکرده بودی الهی مامان فدات بشه....... بعدکه بابا داود آمد رفتیم خونه آماده شیم بریم تهران که فردابریم شمال آخ جون میخواستم بریم برای دایی حسین خواستگاری....الهی فدای داداشم بشم ..ساعت 7 رسیدیم تهران کلی همه خوشحال بودند و حال و هوای همه یه طور دیگه بود توهم خیلی ماه شده بودی وکلی شیطونی می کردی خلاصه صبح ساعت 5 بیدار شدیم و همراه مامانی اکرم و باباجون احمدو خاله جون نرگس راه افتادیم خیلی خلوت و خنک بو...
18 خرداد 1390

کیانای من خیلی خیلی دوست دارم..

سلام روح من عمرمن عشق من.......... دیروز من با بابا داود رفتیم اراک باید در همایش بزرگ مسئولین کنترل کیفیت شرکت می کردم باباجونم اداره صنایع کار داشت.خلاصه تو موندی پیش مامان سکینه ومارفتیم کارمون طول کشیدبعد از اون با اجازه قندی رفتیم رستوران صمیعی ناهار خوردیم ببخشید........ تا بیاییم خونه دنبال تو ساعت 5.30 شد تا وارد شدم خندیدی پریدی بغلم وگفتی می می! فکر کنم منو شبیه تانکر شیر میدیدی>>>>>>>...ههههههه توی همایش که بودم همش صورت ماهتو تصور می کردم و دلم برات قنج می رفت...... بعد من رفتم دوش گرفتم هوا خیلی خیلی گرم بود عمو جواد خواهش کرد شام بمونیم تا برن در مورد مراسم عقد صحبت کنند...........
10 خرداد 1390

خدایا به درگاه عظیمت شکر........

سلام نفس مامان خوبی؟خداروشکر فعلاً مشکلمون تا حدودی حل شده دیگه یه کم خدا بخواد اعصابم راحته........ مامانی اکرم با مهیار آمدند ساوه ولی هنوز خاله و دایی ها نذاشتند بیاد خونه ما.......ولی من شب ولادت رفتم دیدمش......     راستی بابت هدیه تو وباباجون ممنونم ازتون وروی ماهتون رو می بوسم خیلی گوشی لازم بودم دیشب با خاله نسترن اینا شام رفتیم بیرون خیلی خوب بود ولی نازنازی مامان یه کم بدخواب شده بود و بدقلقی می گرد.. بعد هم رفتیم کادوی مامان سکینه رو دادیم و رفتیم کلی شیطون شده بودی قلب مامانی راستی یه عالمه حرفای قشنگ میزنی: اوتاد یعنی افتاد            &n...
8 خرداد 1390

مادرم با تمام وجود دوستت دارم............

  سلام مهربون مامان آخر هفته تعطیلات خوبی رو گذروندیم خداروشکر خوش گذشت...........کیانای من این هفته روز مادره و من مدتیه که این حس قشنگ رو تجربه می کنم .حسی که با تمام سختی ها و مشکلاتش بازم شیرینتر از عسله.....امیدوارم همه این حس زیبارو تجربه کنن. الان یاد زمانی افتادم که توی بیمارستان اولین بار تورو بهم نشون دادن تموم بدنم داغ شد و ناخودآگاه اشکم سرازیر شد و زیر لب برای تموم کسانی که هنوز این حسو تجربه نکردن دعا کردم. گل مامان این هفته روز مادره یادت باشه با باباجون یه کادوی خوب برام بخریدا شوخی کردم قند عسل مامانی....... سلامتی تو وباباجون برای من بهترین هدیه دنیاست......فدات بشم فعلاً بای بای ...
31 ارديبهشت 1390