ببخشید ناز گل ولی این مطلب کاملا خصوصی هست............
بازگشت همه به سوی اوست..........
سلام برگ گلم خوبی نازگل و به قول بابا داود ناز بالا هفته گذشته یکشنبه مادر حاج آقا ملاسلمانی(مدیر عامل مامان عاطفه)به رحمت خدا رفتند. روحشون شاد و قرین رحمت الهی............... ما هم درگیر مراسم خاکسپاری و ختم بودیم. چهارشنبه شب دایی حسین و مامان اکرم و بابا احمد اومدن ساوه هم برای دیدن خونه ی جدید و هم بله برون سعید(پسر دایی مامان عاطفه) خلاصه تا جمعه بعد از ظهر پیش ما بودن و ساعت 7.30 رفتن.زحمت کشیده بودن و بابت کادوی خونه 200000 تومان بهمون دادن که من اصلاً تو این شرایط ازشون انتظار نداشتم الهی قربونشون برم........... مبلغو گفتم که وقتی بزرگ شدی و این وبلاگو خوندی تورم و بالا رفتن قیمت ها رو درک کنی نانازم. امروز زیاد سرحال ...
نویسنده :
عاطفه محمدی مجد
15:04
یا ابا صالح المهدی مددی..............
شاید آن روز که سهراب نوشت: "تا شقایق هست زندگی باید کرد" خبری از دل پر درد گل یاس نداشت باید اینگونه نوشت: &...
نویسنده :
عاطفه محمدی مجد
10:03
خدایا صد هزار مرتبه به درگاهت شکر............
سلام قند عسلم خوبی مامان الهی فدات بشم.ببخشید با تاخیر اومدم................... چهار شنبه شب رفتیم تهران و پنح شنبه ساعت 11 از تهران به مقصد ساری حرکت کردیم و ساعت 2 شهر زیراب بودیم ولی بابا احمد از ویلایی که اونجا بهمون داده بودند خوششون نیومد و همون موقع رفتیم خود ساری یه ویلا توی جاده دریا برای یک شب اجاره کردیم.. شب ساعت 10 برای خواستگاری قرار داشتیم.کم کم آماده شدیم و رفتیم یه دسته گل خوشگل و شیرینی خریدیم و رفتیم. مراسم خوبی بود و خدا رو شکر تا حدودی جواب مثبت بود و جواب نهایی به تحقیق خانواده منصوره جون در مورد ما بستگی داره............. تا برگشتیم ویلا ساعت 1 بود رفتیم کنار دریا و تا ساعت 4 صبح اونجا بودیم که خیلی حال داد. ...
نویسنده :
عاطفه محمدی مجد
9:49
وای خدا جون باورم نمیشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
سلام قند عسلم وای نمیدونی چقدر خوشحالم انگار امروز بهترین روزه برام آخه فردا می خواهیم برای دایی جون بریم خواستگاری.......................... همون دختری که خودش می خواست منصوره جون.................................. بالاخره خدا به دلمون نگاه کرد و رحمت و لطفشو نصیبمون کرد خدایا هزار مرتبه به درگاه عظیمت شکر. امیدوارم که همه جوونا زیر سایه پر مهر امام زمان خوشبخت و سعادتمند بشن داداش منم همینطور. نازگل مامان انشاءالله امروز میریم تهران تا فردا صبح زود انشاءالله راه بیفتیم دعا کن همه چی به خیر و خوشی تموم بشه.آمین بعدا میام مراسمو برات تعریف میکنم. خیلی دوستت دارم بوسسسسسسسسسسسسسسس ...
نویسنده :
عاطفه محمدی مجد
10:39
2روز خوب با قلب مامانی در تهران
سلام برگ گلم چهارشنبه خیلی روز خوبی بود بعد از ظهر با خاله مریم رفتیم آرایشگاه و من کلی به خودم رسیدم و اومدیم خونه بابا تازه از اراک اومده بود و من خیلی دوست داشتم بریم تهران ولی هنوز کار بابا جون معلوم نبود خلاصه دید که من کمی دلگیرم زنگ شرکت و گفت که فردا نمیره و من و شما هم کلی خوشحال پریدیم هوا و رفتیم و آماده شدیم که بریم خونه مامانی اکرم............... مثل پروانه پریدیم و رفتیم. توماشین شما همش لالا کرده بودی.رسیدیم و با استقبال گرم خاله نرگس و مهیار روبه رو شدیم....... (آخه من صبح که زنگ زدم به مامانی اکرم نگفتم ما شب میایم آخه صددرصد نبود برای همین مامانی اینا شام رفته بودن خونه حمید پسر دایی مامان عاطفه یعنی دعوت شده ...
نویسنده :
عاطفه محمدی مجد
14:32
نازگلکم بالاخره مامان امتحان گواهینامه رو قبول شد.هوراااااااااااااااااااااااااااا
سلام عزیز دلم. دیروز بعد از ظهر رفتم تمرین برای رانندگی که امروز برم امتحان بدم.بعد از تمرین اومدم خونه مامان سکینه تو و بابا داود اونجا بودید.خلاصه بابا دلش نیومد شما رو نبره پارک چون اصرار کردی که بریم پارک............ تا ساعت 9 پارک بودیم بعد هم رفتیم به دستور شما بستنی خوردیم و رفتیم خونه.......... شام خوردیم باباجون خیلی خسته بود(بمیرم براش) زود خوابید و من و شما تا ساعت 12 بیدار بودیم و با هم بازی می کردیم.............. صبح 2 ساعت مرخصی داشتم رفتم با کلی استرس برای امتحان و بالاخره به لطف خدا قبووووووووووووووووووووووووووووووووووووووول شدم هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...
نویسنده :
عاطفه محمدی مجد
11:17
تمام هستی ام فدای تو دختر مهربونم........
سلام خوبی دردونه من یکی یدونه گل گلخونه چراغ خونه............... آخر هفته گذشته خوب بود پنج شنبه من تعطیل بودم.وقتی شب قبل بهت گفتم فردا سرکار نمیرم خوشحال شدی و پریدی بغلم الهی دورت بگردم که اینقدر مهربونی.......... صبح ساعت 8.30 از خواب بیدار شدیم و بعد از صبحانه رفتیم حمام و بعد اومدیم آماده شدیم رفتیم بیرون یعنی بابا جون اومد دنبالمون ما رو برد.شما رفتی خونه مامان سکینه چون خوابت گرفته بود و من هم با خاله اعظم رفتیم کمی خرید کردیم و ناهار اومدم خونه مامان سکینه پیش شما قند عسلم. بابا جون هم از سر کار اومد اونجا دنبالمون و رفتیم خونه وشب هم با نوه عمو های بابا جون رفتیم باغ گیلاس که شما از اول تا آخر لالا کرده بودی فدات ب...
نویسنده :
عاطفه محمدی مجد
11:02




