کیانا خدامیکیانا خدامی، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 18 روز سن داره

فرشته ای از آسمون

شب یلدا امسال پیش زندایی جون

کیانای نازم سلام امسال شب یلدا رفتیم شمال پیش زندایی جون ............. خیلی خیلی خوش گذشت و کلا شب یلدای خوب و متفاوتی بود.دایی جونم کلی خوشحال بود. امیدوارم همه ی همسران خوب و خوش و سلامت باشند. یه عالمه هم چیزای خوردنی و خوشمزه خوردیم.عکس هم متاسفانه تو دوربین عمو مهدی مونده و مامانت هم اصلا حواسش نبود از گل دخترش عکس بگیره برای تو وبلاگش   ...
17 دی 1391

عکس های آتلیه ی کیانا

نفس مامان سلام  خیلی وقته که عکساتو گرفتم ولی چون فایل عکسارو بهم نداد نمیتونم برات بذارم دنبال یه فرصتم از عکسات عکس بگیرم و بعد بزارم اینجا برات. مامان تنبلتو ببخش ...
17 دی 1391

عزیزم بازم دیر کردم

سلام نفسم عمرم  مامانو ببخش  (الان میگی چقدر ببخشم)ولی به خدا سرم خیلی شلوغه یه عالمه هم اتفاقات خوب و شیرین افتاده که یکی یکی برات تعریف میکنم. عسل مامان اسفند که بیاد 3 سالت تموم میشه و میری تو چهار سال.................. وای سه سال با تو بودن چقدر زود گذشت.انگار همین دیروز بود که لگد زدناتو توی پهلوهام حس میکردم و با هر بار تکونات قند تو دلم آب میشد. کیانای من از وقتی که اومدی دنیا برام یه جور دیگه شده.دلتنگی و دوست داشتن برام یه جور دیگه تعبیر میشه.اصلا از وقتی که اومدی من یکی دیگه شدم. یه مااااااااااااااااااااااااااااادر.... داشتم عکسای نوزادیتو نگاه میکردم دلم گرفت .میدونی چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آخه هر چی تو بزرگتر...
17 دی 1391

السلام علیک یا ابا عبدالله

سلام  دختر گلم امسال خیلی بیشتر از سالهای پیش محرم رو حس میکردی.......... هروقت میرفتم هیئت میگفتی مامان داریم میریم کربلا .......امیدوارم قسمتمون بشه که بریم.... روز عاشورا هم با مامان عاطفت بودی الهی فدات بشم که اونقدر ماهی که اصلا اذیتم نکردی... بابا جون هم توی هیئت سنج میزد...... اینم عکسای نازت امیدوارم به حق سه ساله ی امام حسین دامن همه اونایی که بچه ندارند سبز بشه دوستت دارم نفس مامان ...
12 آذر 1391

کیانا و یه لحظه ناراحتی.......

سلام سلام یکی یدونه ی من قربون اون طرز نگاه کردنت وقتی داری باهام قهر میکنی....... یه روز که از حمام اومده بودی و خیلی هم خسته شده بودی اومدی پیشم منم داشتم آرایش میکردم.... بره ی نازتو آوردی گفتی مامان میخوام بخوابونمش منم گفتم باشه بالشت آوردی منم بهت پتو دادم تا بخوابونیش ولی تو این شکلی شدی....   منم نمیدونستم چته؟؟؟؟؟؟؟ گفتم کیانا تو دوباره......بیشتر اخم کردی گفتم گل من چی میگی؟با اون زبون شیرینت گفتی که این بزرگه نمیتونم لالاش بدم........ الهی فدات بشم مامانت مگه مرده؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بلند شدم یه بالشت کوچیکتر آوردم و تو ......... بازم تو........     و بازم عشق خوشحال مامان   &n...
12 آذر 1391

خدایا به خاطر تموم موهبتها ازت ممنونم.صد هزار مرتبه شکر

سلام قند عسل مامان خیلی وقته دوباره تنبل شدم و فرصت نکردم بیام مامان تنبلت رو ببخش......... 23 آبان بابا جون احمد دیسک گردنشون رو عمل کردن خیلی خیلی عمل پر ریسکی بود و ما خیلی اذیت شدیم به خاطر باتری قلبشون نباید زیاد بیهوش می موندن.... پشت در اتاق عمل با اون حالت موندن خیلی خیلی سخته خدا برای هیچ کس پیش نیاره ولی خدا رو شکر به خیر گذشت و عملشون موفقیت آمیز بود........ جگر گوشه ی من خیلی بهم سخت گذشت خیلی..... اینم یکی دیگه از آزمایشهای الهی بود ممنون خدا جونم ...
12 آذر 1391

یه عالمه عکس خوشگل از قندی مامان تو اتاقش....

سلام به همه دوستای گلی که به خونه ی عشق من سر میزنن........ دوستتون دارم و از همتون ممنونم. این عروسک جدید کیاناست خیلی دوستش داره.... و اینم حالتهای مختلف از کیانا و عروسکش قابلمه رو روی میز دارین؟؟؟؟؟؟؟؟؟ههههههههههه شیرینکاری های کیاناست دیگه!!!     کیانا و عروسک بادی کیانا و ژست قشنگش کیانا و مکعب هوشش که هنوز عکسهاشو نچسبونده بودیم!!!!!!! کیانا داره مکعبش رو پرت کنه!!!!!!!! کیانا داره نی نی شو میخوابونه!!!!!!!! بازم کیانا و نی نیش کیانا تو تختش   این در کمد کیاناست و این عروسکهای ناز هم سوغاتی دایی جون و زندایی جونه  اینا هم نم...
14 آبان 1391

عزیز دلم مامانو به خاطر تموم این نامهربونیهاش ببخش....

دلم به اندازه یه دنیا گرفته خیلی ناراحتم خیلی.......... از چهارشنبه تا شنبه خونه بودم و هر روز با نوازش دستای کوچولو و پر مهر تو بیدار میشدم ...... همینکه منو کنارت میدیدی با احساس آرامشی که توی چهره نازت مشخص بود دوباره چشمای قشنگت رو میبستی و میخوابیدی......... دختر نازم مامانو ببخش که تنهات میذارم و میام سرکار به خداوندی خدا تموم این مشکلات رو به خاطر آسایش فردای تو به جون میخرم. تموم این با استرس از خواب بلند شدنای خودم و یواشکی آماده شدنم برای اینکه تو بیدار نشی رو به خاطر آسایش فردای تو تحمل میکنم. این چند روز که پیشت بودم هر روز که هراسون از تو اتاق صدام میکردی بدوبدو میومدم و بغلت میکردم و تو با اون زبون شیرینت و صدای گرفته...
14 آبان 1391