کیانا خدامیکیانا خدامی، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 18 روز سن داره

فرشته ای از آسمون

یه تولد مختصر.....

سلام گل نازم خوبی؟؟؟ 10 اسفند تولد قشنگترین و مهربونترین دختر دنیا بود!!!!!!!!!!! میدونی کی؟نمیشناسیش؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خودشناسیت ضعیفه ها مامان جون!!!!!!!!!!! تولد خودت بود دیگه قند عســــــــــــــــــــــــــــلم........ کیانا جون پارسال بهت قول دادم یه تولد خوب برات بگیرم نه اینکه نتونستم ولی ترجیح دادم بریم یه مسافرت تا روحیه مون عوض بشه اینطوری بهتر نیست نبات قنـــــــــــــــــــــــدی من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اینم چند تا عکس از تولد خودمونی ما.......... البته خاله رزیتا و خاله اعظم و عمو هادی و عمو سعید مثل همیشه بودن و به ما لطف داشتن........ رفتیم یه سفره خونه ی سنتی که خیلی هم خوش گذشت......... کیانا و ژستش در ورود به سفره خونه ...
27 اسفند 1391

ادامه عکس های آتلیه کیانا جونم........

کیانا جونم سلام هر چند کیفیتشون خوب نشد چون از روی عکس،عکس گرفتم ولی بازم واسه خودش نعمتیه..... دخترنازم عروسکشو بغل کرده اینم یه ژست خنده دار هههههههههه اینجا هم بازم سوار ابس قشنگت(به قول خودت)شدی...... الهی مامان دورت بگرده که این قدر قشنگ ژست گرفتی همین دیگه قربونت برم ......... فعلا میرم دوباره برمیگردم. دوستت دارم.     ...
27 اسفند 1391

سه تا عکس آتلیه ی کیانا

قول داده بودم که برات عکس آتلیه ات را بذارم فعلا 3 تا شوآماده کردم اینا رو  داشته باش تا بعد........ مثل یه تیکه ماه بودی .... قربونت برم الهی واینم یه ژست قشنگ از تو .......   وای که چقدر تو ماهــــــــــــــــــــــــــــــــی گل قشنگم..........   ...
9 اسفند 1391

فردا تولدته نازنینم..........

سلام یگانه دختر نازم  فردا تولد 3 سالگیته یعنی سه سالت تموم میشه و وارد 4 سال میشی. تــــــــــــــــــــــــــــــــولدت مبـــــــــــــــــــــــــــــــارک عشق دوست داشتنی من این چندمین تولد توست؟ و چندمین انبساط مجدد کائنات؟ این چندمین بارخلقت است؟ و چندمین انفجار سکوت؟ چندمین لبخند آفرینش؟ خورشید را چندمین بار است که میبینی؟ و پروانه ساعتها چندمین بار است که میچرخد؟ و ثانیه چندمین بار است که به احترام تو برمیخیزد؟ چندمین بار است که مجدداً نفس میکشی؟ چندمین دم!؟ چندمین آن!؟ آه که من چقدر خوشبختم! به خاطر داشتن موجود دوست داشتنی مثل تو!!!!!!!!!! امــــــــــــــــــــــــــــیدوارم صد ساله بشی &nb...
9 اسفند 1391

یه سری عکس از دختر شاه پریون........

یه روز که حوصله ات تو خونه سر رفته بود گفتی مامان جون میای ازم عسک بگیری؟؟؟؟؟؟؟ منو میگی داشتم از خنده میمردم که ژست میگرفتی و وقتی من میخندیدم میگفتی مــــــــامــــــــــان نخند گفتم باشه عسلم بیا موهاتو شونه کنم گل سر بزنم برات خوشگلت کنم بعدا عکس بندازیم تندی رفتی عروسکاتو آوردی به قول خودت دختر و پسرتو و بعد گفتی نخــــــــــــــــند عسک بگیر اینم ژست های ناز تو و عکسات قربون اون دستای نازت که بردی بالـــــــــــــــــــــا بشم من... اینم یکی دیگه قربون اون خندیدنت ........ اینجا یه کم جدی شدی گل نازم اینا هم عکسهای قبلیت هست که بازم یه روز جو گیر شده بودی و کلی ژست میگرفتی الهی مامان دورت بگرده تو چقدر ...
24 بهمن 1391

یه عضو جدید از خانواده ی عمو علی

سلام برگ گلم یه عضو کوچولوی دوست داشتنی به خانواده ی عمو علی اینا اضافه شد هــــــــــــــــــــورا قدمش مبارک... با اینکه ملینا(به قول تو گلمبه)هنوز خیلی کوچولو بود خدا جون صلاح دید که باز یه کوچولوی دیگه به زن عمو اینا هدیه بده اسم این کوچولوی دوست داشتنی آقا ماهانه که تو هم خیلی خیلی دوستش داری.......... ماهان 10 دی به دنیا اومده و میخواستم هر وقت خواستم عکس برات بذارم تولدشو برات بگم........... اینم عکس ماهان کوچولو وقتی که هنوز 20 دقیقه هم نبود که به دنیا اومده  بود   واینم عکس تو و ملینا شبی که زن عمو تهمینه بیمارستان مونده بود و ملینا کلی بهونه گرفت. اینم عکس ماهان وقتی آوردمش تا زن عمو برای اولین بار ب...
24 بهمن 1391

کیانای ناز من

سلام قند عسلم خوبی بازم باید بگم مامان تنبلتو ببخش آخه دوباره خیلی وقته نتونسته بیام.سرم خیلی شلوغه دخترم پایان ساله و من کلی کار دارم این ممیزی ها هم که قوز بالا قوز شده............. مامان اکرم اینا خدا رو شکر 13 بهمن اسباب کشی کردند و آمدند ساوه.11 بهمن تولد ندا(دختر دایی مامان عاطی)بود رفتیم تهران عروسی و 13 با اسباب ها و مامان اکرم اینا اومدیم ساوه البته هنوز خونه ای که خریده بودند خالی نشده بود و مامانی اینا اومدند خونه ی ما دوشنبه بهشون کلید داد ولی خونه یه کم رنگ کاری نیاز داشت و خلاصه طولانیش نکنم هنوز پیش ما هستند تا کاملا اونجا آماده بشه برای زندگــــــــــــــــــــــــــی..... تو هم که خیلی خیلی خوشحالی چون صبحها دی...
24 بهمن 1391

مامانی اکرم اینا میان پیشمون هورا.............

عزیز دلم سلام بابا احمد خونه ی تهران رو فروختند و برای خودشون ساوه و برای دایی جون تهران خونه خریدن.............. میخواستن تهران یه خونه بخرن ولی متاسفانه چون خیلی گرون بود اونم با متراژهای کم اومدن ساوه خریدن. نزدیک خونه ی ما........... وای نمیدونی چقدر خوشحالم ............... انگار یه فصل جدید تو زندگیم آغاز شده.......... امیدوارم ساوه شهر خوبی برای مامانی و بابا جون باشه و بهشون خوش بگذره و دل مهربونشون نگیره. آمین
17 دی 1391