کیانا خدامیکیانا خدامی، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 18 روز سن داره

فرشته ای از آسمون

مسافرت رامسر....

سلام عزیزم چند روز تعطیلی آخر ماه صفر رو رفتیم رامسر. با وجود سردی هوا و لی خیلی خیلی خوش گذشت. اینم چند تا عکس از مه و برف و بارون .....    کيانا و يلدا تو آلاچيق لم دادند    يه کم سرماي هوا به فعاليت وادارشون کرد    باز هم سردشونه اين دو تا ووروجک  يه عسک خانوادگي از جواهر ده فقط کيانا رو تو اين عکس داشته باش    با وجود سردي هوا ولي کلي خوش گذشت.  عکسهاي کنار دريا    کيانا و بابا  کيانا و مامان    کيانا و يلدا تو حياط ويلا با ژست خفن    يه عسک دوستانه    از گذاشتن ما بقي عکسها به دلي...
30 دی 1392

برای دخترم

  دختر که باشی می دونی اولین عشق زندگیت پدرته دختر که باشی میدونی محکم ترین پناهگاه دنیا آغوش گرم پدرته دختر که باشی میدونی مردانه ترین دستی که میتونی تو دستات بگیری و بعدش دیگه از هیچی نترسی دستای مهربون و گرم پدرته ..... دختر که باشی میدونی همه دنیا پدرته .... دختر که باشی میدونی هر جای دنیا که باشی چه کنارت باشه چه نباشه قویترین فرشته نگهبان زندگیت پدرته.. دخترم همیشه بابایی رو بیشتر از من دوست داشته باش   برای دختر گلم و بهترین بابای دنیا داوود عزیزم الهی من فدای دوتاتون بشم ...
26 دی 1392

دلتنگی.....

سلام عسلم دیروز داشتم میرفتم کلاس یه جمله ای رو پشت ماشین دیدم تنم لرزید: اگر دل گرفتن دست پدر و مادرت را نداری، جگر زیر پا گذاشتن آنها را هم نداشته باش!!     یعنی کلی فکرم مشغول شد.کلی دلتنگ مامان اکرم شدم که الان 25 روزه تهران هستن به خاطر کمردرد باباجون احمد!!!!!! خیلی ناراحتم و خیلی دلم براشون میسوزه بابا که اون طوری درد میکشه مامانم که اونطوری رنجور وخسته شده یعنی داغونم کیانا داغوننننننننننن! خداوندا زیباترین لحظه ها را نصیب مادرم کن ، که زیباترین لحظه هایش را به خاطر من از دست داده است ... مادرم دوستت دارم   خدایا... به بزرگیت قسم، توعکسهای دست جمعی، جای هیچ پدر ...
8 دی 1392

بوت های جدید کیانا......

سلام برگ گلم نفسم همه عمرم و عشقم و امیدم!!!!!!!! جمعه با عمو سعید و خاله اعظم رفتیم واسه خرید عروسی. انشالا 7 اسفند عروسیشونه . امیدوارم که همه ی جوونا خوشبخت و سعادتمند باشن این دو تا هم همینطور خلاصه وقتی عمو سعید مشغول خرید بود و تو مغازه بودند من و شما اومدیم بیرون و جلوی مغازه کبوترها رو تماشا کردیم تو شیطنت میکردی فراریشون میدادی بعد میگفتی مامان خودشون سیر شدند رفتند منم از فرصت استفاده کردم و چند تا عکس گرفتم! یعنی عاشق این ژستت هستم عسل من من مشغول دیدن ویترین بودم که دیدم یواشکی داری میری زبون بسته ها رو فراری بدی صدات کردم کیانا ژست رو داشته باش فقط!!!!! بعد موقع برگشتن یه جفت بوت دیدم خیلی خوشم ا...
8 دی 1392

ترافل ژله و کیانا!

سلام نفسم پنج شنبه شب بر خلاف اکثر هفته ها خونه بودیم و من وعسل خانم خیلی حوصلمون سر رفته بود و این گونه شد که دیدم کیانا خانم ترافل ها رو آورده و داره بازی میکنه منم رفتم مشغول شدم گفتم بذار اسمت رو با ترافل بنویسم!!!! این هنر دست من و کیانا کلی شکل و اجسام هندسی درست کردیم و خیلی خیلی خندیدیم. تجربه ی خوبی بود. بعد کیانا برد که بذارتشون سر جاش که باباش مثل این برق گرفته ها پرید از جاش و گفت کیانا جونم بعد از این همه دستمالی کردن که نمیشه دیگه اینا رو استفاده کنی بابا!!!! کیانا یه کم مردد شد و گفت بابا حیفه آخه تو میخوری دیگه!!!!!! کیانا بابای کیانا  من   ...
8 دی 1392

کیانا و شب یلدا...

 آری خورشید ثابت کرد :  حتی طولانی ترین شب نیز با اولین تیغ درخشان نور به پایان می رسد ، حتی اگر به بلندای یلدا باشد ...  بیدار و امیدوار باش خورشیدی در راه است ...     عزیز دلم سلام شب یلدا امسال ما تهران بودیم خونه خاله نرگس جون که خیلی خیلی هم زحمت کشیده بودند.کلی هم خوش گذشت اینم عسکاش! کیانا سر سفره ی شب یلدا!!!   نمایی از سفره کیانا و بابا جون (خفه نکنی باباتو) ژست بابات تو حلقم از طرف کیانا به خاله نرگس: خاله جون مهربونم بابت این همه مهربونی و زحمتت ازت ممنونم    داداش مهیار(الان مهیار ببینه میگه من پسر خالتم داداش...
8 دی 1392

دونه های برف

سلام عشقم یکی یکدونه چطوری؟ خدا رو هزار مرتبه شکر که امسال برف اومده........ هفته ی قبل رفتیم باغ عمو مجتبی اینم عکساش نمای ویلای برفی   کیانا و امیر عباس در حال برف بازی دستگیر شدن!!!!!   واین هفته که گذشت با خاله اعظم و عمو سعید رفتیم باغ گیلاس آش خوردیم  جای همه ی دوستان سبز و بعد هم برف بازی!!!!!! یه خانواده یه آدم برفی ساخته بودند کیانا جونم کلی کیف کردی! کیانا به روی خودش نمیاره گلوم پاره شد اون قدر گفتم کیانا نگاه کن کیانا و ادم برفی مردم!!!!!! بازم دوتایی! اینم دختر و پدر بعد از برف بازی تو خونه. البته کیانا الکی چشماشو بسته شیطون راستی عمو سعید هم کلی ...
27 آذر 1392

هفتمین سالگرد ازدواج من و بابایی

  داود جان ، با یک دنیا شور و اشتیاق وضوی عشق می گیرم و پیشانی بر خاک می گذارم و خداوند را شکر می کنم که ما را با یکدیگر آشنا کرد آرزو می کنم در لحظه لحظه زندگی مشترکمان در کنار فرزندمان عاشقانه و صادقانه به پیوندی که بسته ایم تا ابد وفادار باشیم … سالگرد ازدواجمون مبارک دوستت دارم این کادوی بابا جون اینم عکس کیکی که دوستامون زحمت کشیده بودن! مرسی خاله لیلا که ما رو با این جشن سورپرایز کردی اینم یه عکس از من و بابا و عسل خانم   امیدوارم که همه ی خانواده ها در کنار هم خوشبخت و سلامت باشند. آمین   ...
26 آذر 1392

تقدیم به تو وبابات که خوشبختم کردین!!!!!!

  نه کیمیاگری وجود دارد نه پری قصه هایی نه ساحر پیری و نه درویشی که راه رسیدن به سرزمین خوشبختی و قصر بلورین رویاها را به ما نشان دهد خوشبختی همین عطر محو و مختصر تفاهم است که در سرای ما پیچیده  پروردگارا! با هم بودنمان را سپاس که بی بهانه  در عین روزمرگیها-در خط ممکنات سرشار و خوشبختیم!!! خدایا شکرت ...
29 آبان 1392