کیانا خدامیکیانا خدامی، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 23 روز سن داره

فرشته ای از آسمون

یه عضو جدید از خانواده ی عمو علی

سلام برگ گلم یه عضو کوچولوی دوست داشتنی به خانواده ی عمو علی اینا اضافه شد هــــــــــــــــــــورا قدمش مبارک... با اینکه ملینا(به قول تو گلمبه)هنوز خیلی کوچولو بود خدا جون صلاح دید که باز یه کوچولوی دیگه به زن عمو اینا هدیه بده اسم این کوچولوی دوست داشتنی آقا ماهانه که تو هم خیلی خیلی دوستش داری.......... ماهان 10 دی به دنیا اومده و میخواستم هر وقت خواستم عکس برات بذارم تولدشو برات بگم........... اینم عکس ماهان کوچولو وقتی که هنوز 20 دقیقه هم نبود که به دنیا اومده  بود   واینم عکس تو و ملینا شبی که زن عمو تهمینه بیمارستان مونده بود و ملینا کلی بهونه گرفت. اینم عکس ماهان وقتی آوردمش تا زن عمو برای اولین بار ب...
24 بهمن 1391

کیانای ناز من

سلام قند عسلم خوبی بازم باید بگم مامان تنبلتو ببخش آخه دوباره خیلی وقته نتونسته بیام.سرم خیلی شلوغه دخترم پایان ساله و من کلی کار دارم این ممیزی ها هم که قوز بالا قوز شده............. مامان اکرم اینا خدا رو شکر 13 بهمن اسباب کشی کردند و آمدند ساوه.11 بهمن تولد ندا(دختر دایی مامان عاطی)بود رفتیم تهران عروسی و 13 با اسباب ها و مامان اکرم اینا اومدیم ساوه البته هنوز خونه ای که خریده بودند خالی نشده بود و مامانی اینا اومدند خونه ی ما دوشنبه بهشون کلید داد ولی خونه یه کم رنگ کاری نیاز داشت و خلاصه طولانیش نکنم هنوز پیش ما هستند تا کاملا اونجا آماده بشه برای زندگــــــــــــــــــــــــــی..... تو هم که خیلی خیلی خوشحالی چون صبحها دی...
24 بهمن 1391

مامانی اکرم اینا میان پیشمون هورا.............

عزیز دلم سلام بابا احمد خونه ی تهران رو فروختند و برای خودشون ساوه و برای دایی جون تهران خونه خریدن.............. میخواستن تهران یه خونه بخرن ولی متاسفانه چون خیلی گرون بود اونم با متراژهای کم اومدن ساوه خریدن. نزدیک خونه ی ما........... وای نمیدونی چقدر خوشحالم ............... انگار یه فصل جدید تو زندگیم آغاز شده.......... امیدوارم ساوه شهر خوبی برای مامانی و بابا جون باشه و بهشون خوش بگذره و دل مهربونشون نگیره. آمین
17 دی 1391

شب یلدا امسال پیش زندایی جون

کیانای نازم سلام امسال شب یلدا رفتیم شمال پیش زندایی جون ............. خیلی خیلی خوش گذشت و کلا شب یلدای خوب و متفاوتی بود.دایی جونم کلی خوشحال بود. امیدوارم همه ی همسران خوب و خوش و سلامت باشند. یه عالمه هم چیزای خوردنی و خوشمزه خوردیم.عکس هم متاسفانه تو دوربین عمو مهدی مونده و مامانت هم اصلا حواسش نبود از گل دخترش عکس بگیره برای تو وبلاگش   ...
17 دی 1391

عکس های آتلیه ی کیانا

نفس مامان سلام  خیلی وقته که عکساتو گرفتم ولی چون فایل عکسارو بهم نداد نمیتونم برات بذارم دنبال یه فرصتم از عکسات عکس بگیرم و بعد بزارم اینجا برات. مامان تنبلتو ببخش ...
17 دی 1391

عزیزم بازم دیر کردم

سلام نفسم عمرم  مامانو ببخش  (الان میگی چقدر ببخشم)ولی به خدا سرم خیلی شلوغه یه عالمه هم اتفاقات خوب و شیرین افتاده که یکی یکی برات تعریف میکنم. عسل مامان اسفند که بیاد 3 سالت تموم میشه و میری تو چهار سال.................. وای سه سال با تو بودن چقدر زود گذشت.انگار همین دیروز بود که لگد زدناتو توی پهلوهام حس میکردم و با هر بار تکونات قند تو دلم آب میشد. کیانای من از وقتی که اومدی دنیا برام یه جور دیگه شده.دلتنگی و دوست داشتن برام یه جور دیگه تعبیر میشه.اصلا از وقتی که اومدی من یکی دیگه شدم. یه مااااااااااااااااااااااااااااادر.... داشتم عکسای نوزادیتو نگاه میکردم دلم گرفت .میدونی چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آخه هر چی تو بزرگتر...
17 دی 1391