کیانا خدامیکیانا خدامی، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 20 روز سن داره

فرشته ای از آسمون

تعطیلات خرداد در قلعه رود خان

1392/3/22 12:20
199 بازدید
اشتراک گذاری

سلام سلام با خبرا و عسکای خوب از مسافرت....نیشخند

سه شنبه 14 خرداد صبح زود ساعت 6 به مقصد فومن-قلعه رود خان راه افتادیم.همسفرامون خاله اعظم و عمو سعید که تو ماشین ما بودند و خاله و رزیتا و عمو هادی که با ماشین خودشون بودند...لبخند

ساعت 2 رسیدیم فومن یه ساعتی تو ترافیک منجیل اذیت شدیم ولی خدا رو شکر زود فرار کردیم ولی متاسفانه خاله رزیتا اینا 3 ساعت تو ترافیک موندند.

خلاصه ما تو پارک مجسمه فومن منتظرشون موندیم و ناهار خوردیم تا اونا بیان و یه کم هم استراحت کردیم و ساعت 3.30به مقصد قلعه رودخان حرکت کردیم........

اون قدر مسیرش و جاده ای که به قلعه منتهی میشد قشنگ بود که هر چی بگم کم گفتم.......

خلاصه که رسیدیم و شب یه خونه گرفتیم و موندیم.یه خونه ی کاملا روستایی با حیاطی پر از مرغ و خروس و غاز و طویله با دوتا گاوتعجب و کف حیاطش خاکی بود و خونه مشرف به کوههای سرسبز وای که چقدر قشنگ بودگریه

برای ههمون جالب بود شاید خیلی شیک و مدرن نبود ولی برای ما یه تجربه ی قشنگ و جدید بود.شب بعد از این که همه حمام کردند البته به غیر از تو(میترسیدم سرما بخوری) تو اون اوون نشستیم و کلی خوشگذروندیم وبعد همه کمک کردیم بساط شام رو آماده کردیم و یه جوجه ی توپ بر بدن زدیم.

برای خواب هم به پیشنهاد خوب خاله رزیتا داخل اتاق برای فرار از حمله ی پشه ها چادر زدیم و تا صبح راحت خوابیدیم.لبخند

صبح زود بیدار شدیم و بعد از خوردن یه صبحانه ی مفصل تو اون فضای روستایی بکر رفتیم که بریم قلعه ولی چون هم خیلی شلوغ بود و هم ترافیک به پیشنهاد عمو هادی همونجا پایین موندیم و دیگه بیشتر از اون بالا نرفتیم.بعد هم رفتیم پیش دوست عمو هادی که آلاچیق اجاره میدادند و کنار رودخونه بود هم دستشویی داشت و هم جای پارک و هم یه آلاچیق بزرگ و خنک.........چشمک

ما هم که بیشتر این نمیخواستیم سریع مستقر شدیم و بساط ناهار رو به راه کردیم و بعد تو این فاصله چای و قلیون و ترشکخوشمزهخوشمزه

قبل ناهار یه پایی هم تو آب زدیم چه حالی داد......

ببین چه آب زلالی دارههورا

قربون اون دندونات بشم من.....

چه کیفی داری میکنی ها شیطون!!!!!!!قلب

بهت میگفتم خودتو خیس نکنی

میگفتی مامان عیب نداره خیس کردم برام عوض میکنی لباس آوردی دیگه خودم دیدم اونا اونجاستنیشخند

قربون اون پاهای نازت ماچ

بعد از یه آب بازی توپ برگشتیم بالا و ناهار خوردیم و همگی از فرط خستگی دراز کشیدیم فقط منو و خاله رزیتا بیدار بودیم همه خوابیدند.

اینجا بهت میگفتم بیا بخواب باورت نمیشد و میخندیدی ولی ته دلت هم نگران بودی که من نخوابونمتنگرانتعجب

اینجا یه کم بیشتر نگران شدی چون دیگه جدی شده بودیچشمک

اینجا داری ادای خوابیدن رو در میاری و خودتو واسه بابا لوس میکنیماچ

و بازم لوس تر......

و این بار دیگه نتونستی مقاومت کنم.........

و در آخر.....

بعد از اینکه از خواب بیدار شدید بازم چایی و میوه  و یه سر دیگه تو آب....ولوس بازی تو و بابا داودقهقهه

بعد رفتیم تا برای شام خرید کنم از محله ای به نام نصیر محله .....

نان و بادمجان و ...خریدیم تا بابا جون برای شام کشک بادمجون درست کنهخوشمزهخوشمزه

و چقدر بازار محلی اونجا قشنگ بود.برای صبحانه ی فردا هم تخم مرغ رسمی گرفتیم.

و تو درحال دیدن و انتخاب تخم مرغها

اینم غازها و اردکها که تو عاشقشون شده بودی....

 

البته یه کم هم میترسیدینیشخند.

و بعد هم رفتیم خونه و بساط شام و چای و قلیون و حمام و خواب.........

این از روز اول و دوم سفرمون........ماچ

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)