تعطیلات خرداد در قلعه رود خان
سلام سلام با خبرا و عسکای خوب از مسافرت....
سه شنبه 14 خرداد صبح زود ساعت 6 به مقصد فومن-قلعه رود خان راه افتادیم.همسفرامون خاله اعظم و عمو سعید که تو ماشین ما بودند و خاله و رزیتا و عمو هادی که با ماشین خودشون بودند...
ساعت 2 رسیدیم فومن یه ساعتی تو ترافیک منجیل اذیت شدیم ولی خدا رو شکر زود فرار کردیم ولی متاسفانه خاله رزیتا اینا 3 ساعت تو ترافیک موندند.
خلاصه ما تو پارک مجسمه فومن منتظرشون موندیم و ناهار خوردیم تا اونا بیان و یه کم هم استراحت کردیم و ساعت 3.30به مقصد قلعه رودخان حرکت کردیم........
اون قدر مسیرش و جاده ای که به قلعه منتهی میشد قشنگ بود که هر چی بگم کم گفتم.......
خلاصه که رسیدیم و شب یه خونه گرفتیم و موندیم.یه خونه ی کاملا روستایی با حیاطی پر از مرغ و خروس و غاز و طویله با دوتا گاو
و کف حیاطش خاکی بود و خونه مشرف به کوههای سرسبز وای که چقدر قشنگ بود
برای ههمون جالب بود شاید خیلی شیک و مدرن نبود ولی برای ما یه تجربه ی قشنگ و جدید بود.شب بعد از این که همه حمام کردند البته به غیر از تو(میترسیدم سرما بخوری) تو اون اوون نشستیم و کلی خوشگذروندیم وبعد همه کمک کردیم بساط شام رو آماده کردیم و یه جوجه ی توپ بر بدن زدیم.
برای خواب هم به پیشنهاد خوب خاله رزیتا داخل اتاق برای فرار از حمله ی پشه ها چادر زدیم و تا صبح راحت خوابیدیم.
صبح زود بیدار شدیم و بعد از خوردن یه صبحانه ی مفصل تو اون فضای روستایی بکر رفتیم که بریم قلعه ولی چون هم خیلی شلوغ بود و هم ترافیک به پیشنهاد عمو هادی همونجا پایین موندیم و دیگه بیشتر از اون بالا نرفتیم.بعد هم رفتیم پیش دوست عمو هادی که آلاچیق اجاره میدادند و کنار رودخونه بود هم دستشویی داشت و هم جای پارک و هم یه آلاچیق بزرگ و خنک.........
ما هم که بیشتر این نمیخواستیم سریع مستقر شدیم و بساط ناهار رو به راه کردیم و بعد تو این فاصله چای و قلیون و ترشک

قبل ناهار یه پایی هم تو آب زدیم چه حالی داد......
ببین چه آب زلالی داره

قربون اون دندونات بشم من.....
چه کیفی داری میکنی ها شیطون!!!!!!!

بهت میگفتم خودتو خیس نکنی
میگفتی مامان عیب نداره خیس کردم برام عوض میکنی لباس آوردی دیگه خودم دیدم اونا اونجاست

قربون اون پاهای نازت 

بعد از یه آب بازی توپ برگشتیم بالا و ناهار خوردیم و همگی از فرط خستگی دراز کشیدیم فقط منو و خاله رزیتا بیدار بودیم همه خوابیدند.
اینجا بهت میگفتم بیا بخواب باورت نمیشد و میخندیدی ولی ته دلت هم نگران بودی که من نخوابونمت


اینجا یه کم بیشتر نگران شدی چون دیگه جدی شده بودی

اینجا داری ادای خوابیدن رو در میاری و خودتو واسه بابا لوس میکنی

و بازم لوس تر......

و این بار دیگه نتونستی مقاومت کنم.........

و در آخر.....

بعد از اینکه از خواب بیدار شدید بازم چایی و میوه و یه سر دیگه تو آب....ولوس بازی تو و بابا داود

بعد رفتیم تا برای شام خرید کنم از محله ای به نام نصیر محله .....
نان و بادمجان و ...خریدیم تا بابا جون برای شام کشک بادمجون درست کنه

و چقدر بازار محلی اونجا قشنگ بود.برای صبحانه ی فردا هم تخم مرغ رسمی گرفتیم.

و تو درحال دیدن و انتخاب تخم مرغها

اینم غازها و اردکها که تو عاشقشون شده بودی....


البته یه کم هم میترسیدی
.

و بعد هم رفتیم خونه و بساط شام و چای و قلیون و حمام و خواب.........
این از روز اول و دوم سفرمون........


تعطیلات خرداد در قلعه رود خان
