دختر نازنازی من
خلاصه بعد از این که اون ویار وحشتناک تموم شد مشکلات جدیدی شروع شد و من شدیداً کمردرد و دل درد وپادرد گرفتم رفتم سونو گفت خانم خانما به پا شده و خیلی وضعیت سختی برام بود تا پاین ۹ ماه!
در شرکت کارا خیلی شلوغ شده بود داشتیم ایزو میگرفتیم و من علی رغم اینکه استراحت بودم باید تا ۲۰ بهمن که ممیزی بود می آمدم شرکت خلاصه با تمام سختی ها ممیزی به خوبی تموم شد و من همان روز با بابا جون رفتیم تهران و قرار بود تا به دنیا آمدن تو تهران بمونم خیلی خوب بود و خیلی هم احساس آرامش می کردم فقط دلم برای بابا تنگ می شد خلاصه ۲۰ روز پر استرس هم سپری شد و یکشنبه ۹ اسفند۸۸ رفتم برای بستری بیمارستان تا جیگرمو به دنیا بیارم.
با بابا جون و دایی جون و مامانی اکرم و خاله کبری و خاله نرگس برای بستری رفتیم و بستری شدم موقع خداحافظی با بابا داود کلی بغلم کرد و گریه کردم مثل بچه ها شده بودم و خیلی می ترسیدم خلاصه همه رفتند و قرار شد فردا صبح زود بیان.
منم رفتم تو بخش و مامانایی رو که تازه زایمان کرده بودند رو می دیدم واحساس آرامش میکردم از اینکه اکثر مامانا حالشون خوب بود خصوصاً اونایی که بی حسی نخاعی داشتند.
خلاصه هر کاری کردم خوابم نبرد سعی کردم به زور ۲ ساعت خوابیدم ساعت ۶ بیدار شدم نماز خوندم و مرا بردند تا برای عمل اماده کنند سرم وصل کردند و گان پوشیدم قرار بود ساعت ۸ برم اتق عمل دکتر خاقانی که آمد روحیه ام بهتر شد حالم را پرسید و بهم آرامش داد.
لحظه موعود فرا رسید و رفتم اتاق عمل بابا جون داود و مامانی را هم جلوی در اتاق عمل دیدم و کلی هم گریه کردم و بابا جون فیلمبرداری می کرد خلاصه خداحافظی کردم و رفتم آماده ام کردند و بهم آمپول سری زدند و کاملاً از کمر به پایین بی حس شدم حال و هوای خوبی بود و احساس رخوت می کردم فقط به خاطر آمپول کمی خارش گرفته بودم خلاصه پزشکان کارشون رو شروع کردند توکه به دنیا آمدی تو رو بهم نشون دادند فقط گریه می کردم الهی فدات بشم چقدر ماه بودی با اون موهای مشکیت!
خیلی لحظه قشنگی بود برای همه دعا کردم .....
بعد از به دنیا امدن تو من خیلی خونریزی کردم و حالم خیلی بد شد و از همه مامانا دیرتر من آمدم بیرون از بس بابایی نگران شده بود صدای اعتراضشو تو اتاق ریکاوری می شنیدم که می گفت خانم من ۲ ساعته هنوز نیامده بیرون و خیلی نگران بود.....
خلاصه آوردم منو داخل بخش خواب و بیدار بودم اول باباداود نگران و بعد هم مامانی رو دیدم همه نگران شده بودند خودم نمی دونستم که چی شده بوده...........
خلاصه باباجون عکس تورو گرفته بود بهم نشون داد کلی شبیه دایی جون بودی الهی فذات بشم بدنم داغ شد وقتی شکل ماهت رو دیدم.خلاصه که ۹ ماه انتظار تموم شد و تو قدم به این دنیای زیبا گذاشتی .....


دختر نازنازی من
