کیانا خدامیکیانا خدامی، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 18 روز سن داره

فرشته ای از آسمون

یه عالمه حرف نگفته.......

1392/6/10 8:24
157 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عسل مامان

وبلاگت رو میخوندم خجالت کشیدم از ماه رمضون آپ نکردمناراحت شرمنده گل ناز مامان.......

کل ماه رمضون به بیحالی و بی حوصلگی گذشت وبالاخره تموم شد ولی خدایی ماه خوب و پربرکتی بود.امیدوارم نماز و روزه های همه مورد قبول درگاه حق شده باشه.......

از سه شنبه ای که جمعه ی اون عید فطر بود ما تعطیلات تابستونی بودیم و من  خونه تکونی رو شروع کردم.

دو سه روز اول به خاطر اینکه روزه بودم سخت بودم ولی جمعه که عید بود خیلی کار انجام دادم.

خاله نرگس اومده بود ساوه و قرار شد ما با مامانی اکرم باهاش بریم تهران منم چون داشتیم حال خصوصی مون رو سنگ کاری میکردیم قبول کردم برم و باقی کارا بمونه واسه بعد از سنگ کاری.........

این شد که خونه رو همون جوری گذاشتیم و شنبه شب با خاله جون اومدیم تهران........

خاله نرگس رفته بودند خونه ی جدیدشون که خدا رو شکر مال خودشون بود و دیگه مستاجر نبودند.

تا چهارشنبه تهران بودیم و کلی خوب بود و خوش گذشت .

یه روزشو رفتیم خونه بنیامین اینا و یه روزشو هم من با مامان بنیامین رفتیم پاساژ رضا و کلی خرید کردیم.

ناهار هم رفتیم خونه ی دایی حمزه .......

در کل تعطیلات خوبی بود و من فقط استرس خونه تکونی رو داشتم.

چهارشنبه تا برسیم خونه ظهر شد ناهار خونه ی مامان اکرم خوردیم دوش گرفتیم و یه کم استراحت کردیم و شما موندی و من رفتم خونه مشغول کارا شدم........

زیاد ط.لانیش نکنم که کارخونه تا هفته ی بعد هم تعطیل شد و من خیلی راحت و با حوصله به همه ی کارام رسیدم(خدا رو صد هزار مرتبه شکر)

یه روزم تو تعطیلات با خاله لیلا رفتیم مولوی و من برای بالشتها رویه خریدم بعد هم کلی تو تهران گشتیم و تا بیایم خونه 1 شد.......

دو روز آخر تعطیلات هم رفتیم دهات یلدا اینا........

که خدایی خیلی خوش گذشت.

اینم از تعطیلات تابستونی دو هفته ای من........

قربونت برهم دختر نازم....

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)